دهند متحرك مىشود تا آخر اجزاى او به تحريك اوّل او ( به جهت صلابت اجزاى آنكه باهم اتصال دارند ) .
و اما رطب لين ؛ پس جايز است كه متحرك شود جزئى از آن و منفعل نشود از حركت او جزو ديگر ( بنا بر سرعت قبول انفصال اجزاء از هم و اختلاف هيأت اجزاى رطب لين در كثرت لينت و قلّت آن ) .
و بالجمله :
* اين نبض دلالت بر فرط رطوبت مىنمايد .
و در قرانيطس كه از ورم جوهر دماغ افتد * و در ذات الريه * و استسقاى لحمى * و فالج * و سكته * و ديگر امراض رطوبى * و بعد استحمام * و كثرت شرب شراب ، به هم مىرسد .
و اگر نبض موجى در حمّيات به هم رسد ، علامت تعريق است .
و [ در شخص ] قريب به موت - كه طبيعت از اصلاح بدن و مقاومت مرض مأيوس گردد - نيز نبض موجى مىشود ، و بعد از آن دودى ، و در آخر نملى مىگردد .
و گويند كه موجى منتقل مىشود به دودى عند ضعف قوّه و عجز آن از تمام حركت . پس ، هرگاه رجوع مىكند قوّه ، باز عود مىكند به سوى موجيّت .
سوم . دودى
و آن شبيه به موجى است در اختلاف اجزاء در شهوق و انخفاض و تقدّم و تأخّر ، و ليكن بسيار صغير و بطىء بود و شديد التواتر ، به نهجى كه تواتر اين موهم سرعت باشد و حال آنكه سريع نباشد .
موجب صغر و بطوء اين نبض شدّت ضعف قوّه است ؛ و باعث شدّت تواتر آنكه هرگاه قوّه ضعيف بود و حاجت شديد ، بالضرور ، نبض متواتر مىگردد تا تدارك نمايد به تواتر حاجتى را كه از عظم و سرعت فوت شده . و تواتر به حسب زيادتى ضعف زياده مىشود .
و وجه ايهام تواتر به سرعت - در اينجا - آن است كه هرگاه قرعات ، به سبب كوتاهى زمان سكون ، در ازمنهء متقاربه حاصل مىگردند ، توهّم مىشود كه اين به