سكونات او متباعد خواهند بود . و اين دال بر قلّت حاجت دل به هواى بارد است و ضعف قوّه لازم اين است ( لانّ ملاك القوة الحرارة « 7 » ) . لهذا گفتهاند كه سبب بطوء « 8 » نبض ضعف قوّه و كمى احتياج قلب به ترويح است . و اين نشان سردى و عدم افتقار به ترويح كثير است .
و غسل به آب چشمههاى مسخّن - مثل كبريتيّه و مالحه - نيز گاهى نبض را بطىء مىكند ؛ بنا بر تبريد اعضا به سبب تخلخل مسام « 9 » و تبدّؤ حرارت « 10 » و تجذّب آن [ يعنى حرارت ] به سوى ظاهر بدن به مناسبت .
پس ، قوّه تحليل مىشود و بارد مىشوند اعضا به جواهر خود ، و نبض ضعيف و صغير و بطىء و متفاوت مىگردد .
و مقولهء بعضى معاصرين « 11 » است كه نبض بطىء خبر مىدهد بر كيفيّت اكل معدنيات و مجمودات مقتول « 12 » ( مثل مس و آهن و سيماب و نقره و طلا و امثال آنها ، و شنگرف و سنبل « 13 » و كبريت و زرنيخ و مانند آنها ) . پس يافته مىشود در هر واحد از قوام [ يعنى استوارى هر نبضه ] مثل رشتهء ابريشم صلب ذات نفخه مع صلابت اندك ، و محسوس مىگردد در آن عقود ، به اين نوع كه بعضى از آن متصلاند و بعضى منفصل .
اما سبب بودن اين قوام آن است كه :
هامش
( 7 ) . ( در نسخه ) : حرارة .
( 8 ) . ( در نسخه ) : بطوى .
( 9 ) . سوراخهاى به غايت باريك كه در تمامى جلد بدن آدمى و غيره زير هر بن مو مىباشد و عرق و بخارات از آنها دفع مىشود . ( فرهنگ آنندراج )
( 10 ) . بدأ من مكان الى آخر : إنتقل . تبدّؤ حرارت يعنى انتقال حرارت . ( معجم الوسيط )
( 11 ) . در هيچيك از كتب قدما و حتى كتاب قانون و شروح آن و كتب بعد از آن مانند خلاصة الحكمه مطلب مورد نظر ذكر نشده است و مؤلف ذكر نكرده كه منظور از معاصرين چه كسى است .
( 12 ) . منظور از مقتول كشتهجات است .
( 13 ) . مراد از ( سنبل ) در اينجا زرنيخ سفيد است كه به هندى آن را سنبل كهار و به عربى سم الفأر نامند . ر ك : مخزن الادويه ، ذيل كلمه شك .