تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كتاب گيلان ( فارسى ) — صفحة 737

مساهمون:

ص٧٣٧
زندگى خود - كه براى ما مشخص هم نيست - دست به قلم مىبرد تا درباره حقايق زندگى مردم بنويسد . گذشت زمان او را ، لاى چرخ‌دنده‌هاى زندگى له مىكند . سى سال از زندگى او مىگذرد و او درمىيابد كه فقط مىتواند زندگى حقير خود را رقم بزند . رادى در اين اثر با استفاده از تكنيكهاى مدرن نمايشنامه‌نويسى ، كندوكاوى در زندگى واقعى و حقيقى آدمها دارد . ديالوگ نويسى او در « از پشت شيشه‌ها » شكل مىگيرد . اين اثر اولين‌بار به كارگردانى ركن الدين خسروى به روى صحنه رفت . در نمايشنامه « ارثيه ايرانى » كه در سال 1347 منتشر شد ، موقعيت اجتماعى يك خانواده مورد بررسى قرار مىگيرد . « عظيم » رودرروى پدرش « موسى » مىايستد . دخترش نيز آرزوهاى ديگرى درسر دارد و موسى خود درگير مسائل شخصى خويشتن است . خانواده در بافت سنتى خود ، فاقد توانائى و ايستادگى در برابر خواستهاى به‌جا و نابه‌جاى جامعه است و بالطبع در جريان حوادث مورد تهاجم قرار مىگيرد و ضربات اوليه بر ستون آن ، از درون خانواده وارد مىشود . خليل موحد ديلمقانى ، اين اثر را در سال 1349 در تهران اجرا كرد . رادى « صيادان » را در سال 1348 منتشر ساخت . وقايع نمايشنامه در يك شهر بندرى در گيلان مىگذرد ؛ در يك شركت خصوصى ، صيادان با ابزار و ترفندهاى جديدى ، استثمار مىشوند . شركت با تأسيس باشگاه ورزشى و شركت تعاونى سعى دارد صيادان را مطيع خواستهاى خود كند . در ميان جمع كارگران ، يكى از صيادان به نام يعقوب تلاش مىكند تا با نفوذ بين ديگران روند معمولى زندگيشان را به هم بزند . او كارگران را تحريك مىكند . اغلب صيادان از حركات تند او چندان دل‌خوشى ندارند ولى يعقوب لجاجت مىكند و بالاخره در كار خود موفق مىشود . در نهايت ، يعقوب ماسك خود را برمىدارد و خود عامل ديگر استثمار صيادان مىشود . نويسنده با بررسى ويژگيهاى روانشناسى فردفرد كارگران و نيز موقعيت اجتماعى و خانوادگى آنها ، موضوع محورى نمايشنامه را پيش مىبرد . « صيادان » رادى دو ويژگى عيان دارد : ويژگى اول زبان نمايش است . زبان نمايشى « صيادان » ، زبانى زنده است و در مجموع آدمها ، با توجه به شخصيت و نقششان ، زبان ويژه خود را دارند . دوم اينكه نمايشنامه از حركتهاى درونى و بيرونى بسيار قوى برخوردار است . اين مسئله باعث مىشود تا شخصيتهاى نمايش در يك روند طبيعى شكل بگيرند . نمايشنامه « صيادان » اولين‌بار در سال 1352 توسط فرامرز طالبى در تالار فردوسى دانشگاه تهران ، اجرا شد . « مرگ در پائيز » ، منتشرشده در سال 1349 مجموعه سه نمايشنامه به‌هم پيوسته و تك‌پرده‌اى از اين نويسنده است . رادى در اين اثر ، بار ديگر پا به روستا مىگذارد و اين‌بار ، نه به همراه فرخ - مهندس روشنفكر نمايشنامه افول - بلكه با مشدى ، گل خانم ، نقره ، ميرزا جان و . . . « مسافران » ، « محاق » و « مرگ در پائيز » سه تك‌پرده‌اى اين مجموعه را تشكيل مىدهند . عشق ، نفرت ، زن ، نامردى ، كار و . . . مسائل عمده آدمهاى نمايشند . اينجا ، زندگى روستائى ، در مفهوم مطلق خود با ما سخن مىگويد . چهره انسانها ، بىهيچ پيرايه‌اى ، همچون طبيعتى كه در آن زندگى مىكنند ، براى ما تصوير مىشود و زبان ، در خدمت توصيف درون و بيرون آدمهاست . رادى در اين مجموعه ، چهره انسانى خويش را در برابر تراژدى جامعهء روستائى عيان مىكند . نشان ديگرى از اين دست از آثار رادى را فقط و فقط بايد در نمايشنامه « آهسته با گل سرخ » ديد . با انتشار « لبخند باشكوه آقاى گيل » در سال 1352 ، رادى سر آن داشت تا رمزوراز سقوط يك خانواده وابسته به فرهنگ فئوداليستى را عيان كند . عليقلى خان گيل كه در روزگار خود جوانى پرتوان بود و صاحب ملك و املاكى ، امروزه پيرمردى مفلوك شده و شاهد نمايشى است كه بازيگرانش را فرزندان او تشكيل مىدهند . او سه پسر دارد و هريك از آنان ، سودائى خاص بر سر . نور الدين كاسبكار است ، جمشيد روشنفكرى است كه حرفهاى درشت مىزند و مىخواهد براى بچه‌هاى روستائى مدرسه بسازد تا به آنها سواد بياموزد . داود ، شكارچى است و زنباره . در كنار آنها همسر و دخترانش قرار دارند : گيلانتاج ، همسر آقاى گيل ، ديوانه بىآزارى است و رادى به ما نمىگويد كه بر سر او چه رفته است . مهرانگيز ، دختر آقاى گيل ، با شعر فروغ فرخزاد زندگى مىكند و طبعى روان ، مثل آب دارد و در نهايت با چهره فروغ الزمان آشنا مىشويم كه دختر بزرگ خانواده است و دكتر روانشناس . اين چهره - به نامش هم اگر توجه شود - فروغ ديگرى در نمايش دارد . رادى سعى كرده است ، با استفاده از او ، همه مسائل مورد توجه در خانواده ، آقاى گيل و اتفاقات ديگر را ، از ديدگاه روانشناسى بالا و پائين كند . اين اثر اولين‌بار توسط ركن الدين خسروى به روى صحنه رفت . رادى نمايشنامه « در مه بخوان » را به سال 1354 در فضائى ديگر خلق مىكند . چند معلم با خلق‌وخوى متفاوت در يك روستا جمع شده‌اند . آنها مأموريت پنج ساله دارند و بايد اين مدت را در روستا بمانند . نويسنده حوادث پنج ساله را در برش چهار پرده‌اى ، در چهار روز ، به نمايش مىگذارد تا عصاره زندگى آدميان را در بطن حوادث به ما نشان دهد . معلمها غير از ناصر كه براى روستائيان كتاب مىخواند ، به آنها در كار كمك مىكند و كلاس اكابر گذاشته است ، هركدام دنبال گذران اوقات برزخى خويش در تبعيد خود خواسته‌اند . در اين ميان ، هوشنگ اسفنديارى ، كه مدير مدرسه نيز هست و دائم عينك بر چشم مىزند و كلاه‌گيس مىگذارد و وقت و بىوقت براى قدم زدن به باغ محتشم رشت مىرود ، چهره متجاوزى دارد . او « انسيه » ، دختر مشتى منوچ ، مستخدم مدرسه را ، به پاى درخت ليمو مىكشاند . مشتى منوچ از اين واقعه باخبر مىشود . چندى از ماجرا نمىگذرد كه جسد منوچ را - آويزان از سقف - در آبدارخانه مدرسه پيدا مىكنند . در كنار ناصر ، دكتر فرجام ، پزشك روستا ، هم حضور دارد . او اهل مرداب حوالى همين ده است . جامعه آموزگاران ، غمى به سنگينى كوه بر قلب او مىگذارد . زمان ، به تندى سپرى مىشود . همه بايد به شهرشان برگردند و روستاى زخمى را به حال خود بگذارند . در لحظه خداحافظى ، « انسيه » مىخواهد وابستگى خود را به هوشنگ نشان دهد . هوشنگ او را مىراند . همه مىروند ، ناصر مىماند و انسيه و در نهايت اين ناصر است كه پناهگاه انسيه مىشود . رادى در اين اثر از ناصر ، روشنفكرى ديگرگونه از ساير آثارش مىسازد . روشنفكر او اينجا كار مىكند ، زندگى معمولى دارد و فكر مىكند و فكر نمىفروشد . روشنفكر او ، در روستاى