عبور نمىكردند و اگر مجبور به اين كار بودند نام خدا را بر زبان مىآوردند و بعد عبور مىكردند يا سوزن و سنجاقى به يقهء كت خود مىزدند .
آل ( آلهزناى ) « 6 » را دشمن سرسخت زائو و نوزادش مىدانستند بدينجهت زائو و نوزاد را در شبهاى اول تنها رها نمىكردند . به نظر آنان « آلهزناى » زنى است بلندقامت بدون بينى ولى با موهاى بسيار بلند پيچيدهشده كه تا پشت پاهايش امتداد پيدا كرده و آنها را پوشانده است . پستانهايش به قدرى طويل و افتاده است كه به ناچار آنها را روى شانههايش مىاندازد . او معمولا با شكل و شمايل زن همسايه يا يكى از آشنايان به در خانهء زائو مىآيد و در صورت تنهائى زائو ، به وى ملحق شده و موجبات مرگ زائو و نوزادش را فراهم مىسازد ! چون مردم علل واقعى مرگومير زنان زائو و نوزادان را نمىدانستند ، از اينرو آن را به جن و پرى نسبت مىدادند زيرا مرگ زنان جوان و كودكان نمىتوانست بدون علت باشد .
اگر فردى در اثر ابتلاء به صرع ، غش مىكرد ، قرآن به دست دور غشكرده مىچرخيدند و با چاقو دور بيمار را خط مىكشيدند كه اجنه ترسيده و از خط به سوى بيمار نرود . اگر فرد صرعى كودكى بود هنگام غش پدر و مادرش حق لمس كردن جسم فرزند خويش را نداشتند چون معتقد بودند كه بيمار براى هميشه فلج خواهد شد . بر اساس همين باورها در مثلهاى گيلكى آمده كه « فلانى دوعائيه - دوائى نيه » يعنى فلانى بايد با دعا مداوا شود ، دارو و درمان پزشكى كارساز نيست .
براى تسكين سرفههاى مزمن كودكان ، آنان را نزد گالىگير مىبردند .
گالىگير هم با انجام عملياتى ظاهرا آشغال يا خردهآشغالى را از حلق بيمار بيرون مىآورد .
چشمزخمها :
براى احتراز از آسيب ديدن از چشم بد ، دعائى را روى كاغذ نوشته و در جلد چرمى يا پارچهاى قرار مىدادند و آن را غالبا به گردن و يا بازوى بيمار مىبستند . بايد دانست تعويذ منحصر به انسانها نبود بلكه در گذشته آن را در مورد حيوانات اهلى مهم و مفيد مانند گاو شيرده ، گوساله ، اسب و ماديان و چهارپايان و پرندگان دستآموز و تربيتيافته نيز بهكار مىبستند .
گاهى نيز تعويذ موردنظر از اندامهاى حيوانات وحشى مانند گراز و كفتار و شغال و غير آنها تهيه مىگرديد . مثلا دندان گرگ ( گرگهگاز ) « 7 » را طلا گرفته و به قنداق نوزاد يا به يقه نوزاد سنجاق مىكردند . يا « اسبهدعا » تعويذى بود كه آن را در جلد چرمى جاى داده و به گردن اسب موردنظر خود مىبستند تا بدين وسيله چشمزخم و بلا را زائل سازد . در گويش گيلكى مثلى هست كه مىگويد :
« انى چوم آزاد داره تابده » يعنى چشم او درخت آزاد را مىاندازد .
دعادرمان :
نمونههاى فراوانى از اعتقادات مربوط به بيمارى و درمان در گيلان رواج داشته است . مثلا اگر از مداواى سنتى بيمار نتيجه نمىگرفتند و نااميد مىشدند به ائمهء اطهار و اماكن متبركه و دعانويس متوسل مىشدند و به هرچيز اميددهنده و آرامشبخش دست مىزدند .
در هر محلى چند دعانويس يافت مىشد . بيماران با مراجعه به اين دعانويسها كه گاهى در نقطه دوردستى سكونت داشتند ، دعا مىگرفتند و آن را به گردن مىآويختند .
گاهى براى شفاى بيمار ، نذرونياز مىكردند . اگر بيمار دختر بود ، نذر مىكردند كه پس از بهبود ، او را به عقد ازدواج سيد جليل القدرى درآورند .
گاهى هم اتفاق مىافتاد كه صاحبان دختر بيمار ، به سراغ سيد مورد نظر رفته دختر نذرى را از او مىخريدند . در مورد بيماران مرد نذرى نقدى و غيرنقدى نظير گاو و گوسفند و روغن و كره معيّن مىكردند و پس از بهبود بيمار ، اداى دين مىنمودند . يا نذر مىكردند كه كفش و لباس يكى از سادات جليل القدر را در مدت يك سال تأمين كنند . « 8 »
تبرشته :
براى درمان تب ، رشتهء باريكى از شال سبز شخص سيد را بريده و پس از خواندن دعا و فوت كردن به آن ، رشته را به عنوان تببر و به نام « تبهدانه » به مچ دست بيمار مىبستند . بعد از آنكه بيمار سلامتى خود را باز مىيافت ، آن رشته را در آب روان رها مىكردند . ديگر آنكه به ريسمان خاصى كه توسط يك دختر نابالغ ريسيده شده بود افسون و دعا مىخواندند و به آن چند گره مىزدند سپس آن را به گردن بيمار مىآويختند .
درختهاى نظركرده ( آقادارها ) :
درختهاى آزاد كه در همهء جنگلهاى شمال ايران مىرويند ، در اطراف مساجد و بقاع متبرّكه نيز به فراوانى وجود دارند .
اين درختها بسيار بلند و تنومند و طويل العمر هستند . عامه مردم بر اين باورند كه هر درخت آزاد ( آزاددار ) در كنار يك بقعه نشانهء همسر مرد مقدسى است كه در آنمكان مدفون مىباشد . بر اساس اين باور درختهاى آزاد را متبرك و نظركرده دانسته ، تحت هيچ شرايطى حتى شاخ و بال آنها را قطع نمىكنند . به اين درختها كه آقادار ناميده مىشوند ، بيماران و حاجتمندان براى برآوردن حاجات خويش دخيل مىبستند . بدينصورت كه تكه پارچه يا ريسمانى به شاخه و تنهء آزاددار بسته تمناى درمان دردها و رفع حاجات مىكردند . اين باور هنوز هم كموبيش ديده مىشود .
« قولنجدار » نيز براى تسكين عضو قولنجگرفته كاربرد درمانى داشت .
رسم بر اين بود كه در شب چهارشنبهسورى درخت درمان قولنج ( قولنجدار ) را طى تشريفات خاصى مىكاشتند و بعد از آنكه درختچه تبديل به درخت مىشد ، عضو قولنجگرفته را به آن مىماليدند تا بهبودى حاصل نمايد .
چشمههاى شفابخش ( لالهآب ) :
آب برخى از چشمههاى گيلان ، به عقيدهء مردم اين سامان نظركرده بوده و شفابخش هستند . البته استفاده از آب شفابخش چشمهها رسمورسوم خاص دارد . مثلا شخصى كه آب را از چشمه شفابخش براى بيمار مىبرد بهطور كلّى بايد با كسى حرف نزند و گرنه آب خاصيت درمانى خود را از دست خواهد داد . به همين جهت آب مزبور ، آب لال ( لالهآب ) ناميده مىشود .
بقاع شفابخش :
خوابيدن در بقعهها و نذرونياز و بستن دخيل براى درمان امراض و رفع حاجات در گذشته مرسوم بود كه هنوز هم جارى است . در گيلان هر بقعه به معالجهء يك نوع بيمارى اختصاص داشت . مثلا بيماران مبتلا به
هامش
( 6 ) . آلهزناى ( آلهزناك ) ، در گويش گيلكى به آل گفته مىشود ، آلى كه از جنس مؤنث است .
( 7 ) . گرگهگاز ، در گويش گيلكى به دندان گرگ گفته مىشود .
( 8 ) . آئينها و باورداشتهاى گيل و ديلم ، محمود پاينده ، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ، تهران 1355 ، صفحهء 236 و جاهاى مختلف .