كه پشه چه مىگويد . سليمان پاسخ داد كه مىگويد گوشت قورباغه براى مار از همهء گوشتها مناسبتر است . از اينروست كه خوراك مار قورباغه است « 21 » .
دم بلاسكن ( دمجنبانك ) :
اين پرنده ابتدا آدمى بدهكار بود كه هروقت طلبكار ، طلب خود را مطالبه مىنمود وعده مىداد و وفا نمىكرد . طلبكار نفرينش كرد كه به پرندهاى دمجنبان تبديل شود . از اينروست كه دمجنبانك هميشه دم خود را بالا و پائين مىبرد بدين مفهوم كه : مىدهم ! نمىدهم ! مىدهم ! نمىدهم ! « 22 » .
زىز ( سينهسرخ ) :
پرندهاى است كه بر سينهاش پرهاى سرخ دارد . « زى ز » داماد « سيانسپر » ( نوعى سار ) است . روزى با « سيانسپر » دعوا كرد و در دعوا رانش شكست و پرهاى سينه او از خون رنگين شد .
آدمهاى خودخواه و پرمدعا را به « زىز » مانند مىكنند زيرا مشهور است كه يك روز او به « سغدار » يعنى درخت آزاد پيغام داد كه ريشههايت را محكم كن كه بسيار سنگينم و مىخواهم بر بلندترين شاخهات بنشينم ! « 23 »
سياكلاچ ( كلاغ سياه ) :
سياكلاچ در آغاز دخترى بود كه به نفرين نامادرى به كلاغى سياه تبديل شد . روزى دختر لباسهاى كثيف را سر آب برد كه بشويد . صابون از دستش لغزيد و در آب افتاد و آب آن را برد . نامادرى او را نفرين كرد كه « سياه شوى » و دختر به صورت سياهكلاچ درآمد . بدينسبب است كه سياهكلاچ هنوز به دنبال صابون است و هركجا صابونى ببيند مىربايد « 24 » .
سياسرت :
پرندهاى است با پرهاى سياه و نوك قرمز كه ذكر خدا مىكند و قرآن مىخواند « 25 » .
سيلانى :
اين پرنده سينهاى سفيد و بالهايى سياه دارد و از گنجشك بزرگتر است و اغلب مثل غاز و مرغابى با گروه همجنسان خود پرواز مىكند .
اگر سيلانى در بهار پيدا شود باران خواهد باريد « 26 » .
سوكلو ( خروس ) :
بانگ خروس ، پاسخ آواز خروس عرش است .
نگهدارى خروس سفيد در خانه خوشيمن است و نبايد سر آن را بريد « 27 » .
شانك بسرين ( شانهبسر ) :
شانهبهسر در آغاز نوعروسى بوده است ؛ روزى نوعروس خانه را خلوت يافت و در « لاك چوبى » به شستشوى خود مشغول بود . ناگهان پدر شوهرش از راه رسيد و او را برهنه ديد . نوعروس سخت شرمگين شد و از خدا خواست كه به پرندهاى تبديل شود . او در حالى كه شانهاى در گيسوان داشت به صورت پرندهاى درآمد كه امروز شانه به سرش مىخوانيم « 28 » .
كشكرت ( زاغى ) :
اگر كشكرت بر درخت خانهاى بنشيند و از اين شاخه به آن شاخه بپرد ، براى آن خانه مسافرى از راه خواهد رسيد « 29 » .
كولكاپيس :
پرندهاى سياه و سفيد و همجثهء گنجشك است . كلكاپيس غار مخفيگاه حضرت محمد ( ص ) را به كفار نشان داد و حتى خواست كه با نوك خود تار عنكبوت دهانهء غار را پاره كند . از اينرو اين پرنده نفرين شده است و هركس آن را صيد كند ، آتش مىزند « 30 » .
كولكافيس :
كفار يكى از مقدسين را دنبال مىكردند . مرد مقدس چون به كوهى رسيد با شمشير كوه را دو نيم كرد و به درون شكاف رفت و در گوشهاى پنهان شد . كفار در كوه او را نيافتند . اما « كولكافيس » خواند كه : « گيجك ، گيجك ! » يعنى ريشهء شال . و ريشهء شال مرد مقدس را كه پيدا بود به كفار نشان داد . كفار او را گرفتند و كشتند . بدينسبب هرگاه مردم « كولكافيس » را بگيرند بر او نفت مىريزند و به آتش مىكشند « 31 » .
كوربى ( جغد ) :
اين پرنده شبها بيدار است : روزى از « كوربى » پرسيدند « شبها چه مىبينى ؟ » گفت : چيزهاى شگفتانگيز ! مثلا در يكشب دو فصل سرد و گرم را ديدم . اول برفى سنگين باريدن گرفت و برف تا نيمهء درخت رسيد . به شاخهاى بالاتر رفتم . باز برف باريد و باريد تا نزديك بالاى درخت رسيد بر بلندترين شاخه نشستم ، ناگهان باد گرم وزيدن گرفت و تا بامداد برف آب شد و اثرى از آن برجاى نماند « 32 » .
كورقوقو :
كورقوقو خبر شهادت امام حسين ( ع ) را به مدينه برد . هم از اينرو شوم و بديمن است و بر بام هر خانهاى بنشيند ، اهل آن خانه به مصيبتى گرفتار خواهند شد . « كورقوقو » وقتى بر بام خانهاى بخواند به او نهيب مىزنند كه : « آبادى جاى تو نيست برو به خرابه ! » « 33 »
كوكوتىتى ( فاخته ) :
اين پرنده ، دخترى بود كه با نامادرى زندگى مىكرد . روزى مشغول دوشيدن گاو بود ، شير كف كرد و تا لبهء سطل بالا آمد .
نامادرى شير را ديد و نشان كرد . پس از مدتى كف فرونشست و نامادرى به اين بهانه كه شير را خورده است او را سخت كتك زد . دختر از خدا خواست كه به صورت پرندهاى درآيد و به پرندهاى بدل شد و به كوه و جنگل پرواز كرد .
اين پرنده هنوز مىخواند : « كوكوتىتى ، شت ، پتى » يعنى كف فرونشست ؛ من شير را نخوردهام ! « 34 »
اگر « كوكوتىتى » در باغ توت بخواند محصول ابريشم فراوان خواهد شد .
اما اگر در مزرعه بخواند علف هرز فراوان خواهد روئيد و محصول مزرعه از بين مىرود « 35 » .
كوكوئى :
كوكوئى ، ماه دوم بهار پيدا مىشود و مىخواند و اول شهريور لال مىشود . كوكوئى در آغاز دخترى دمبخت بود كه نامادرى جهيزش را سوزاند . او از غصه سر به جنگل گذاشت و به كوكوئى تبديل شد . او هنوز هم نامادرى را نفرين مىكند و مىخواند : « بسوز و ببيج ! » يعنى بسوزى و كباب
هامش
( 21 ) . ماكلوان .
( 22 ) . جيركول .
( 23 ) . آبكنار .
( 24 ) . جيركول .
( 25 ) . بالارود .
( 26 ) . ماكلوان .
( 27 ) . آبكنار .
( 28 ) . خسروآباد .
( 29 ) . آبكنار .
( 30 ) . ماكلوان .
( 31 ) . بالارود .
( 32 ) . جيركول .
( 33 ) . شاهزاده ابراهيم .
( 34 ) . خسروآباد .
( 35 ) . آبكنار .