كهنه ، انبر ، نمدپاره ، و حصيرپاره به خود مىآويختند و هركدام چوبدستى هم بهدست مىگرفتند ، به در خانهها مىرفتند و اين شعرها را مىخواندند :
خدايا خور دتووه
- خدايا خورشيد بتابد
زمين و سنگ بتووه
- [ به ] زمين و سنگ بتابد
امى حصير بپيوسته
- حصير من [ ما ] پوسيد
امى گالش بپيوسته
- گالش من [ ما ] پوسيد
امى حاصيل بپيوسته
- حاصل من [ ما ] پوسيد
و همه دو بند اول را واگير مىكردند . بچهها ضمن خواندن شعرهاى بالا چوبهايشان را بر زمين مىكوفتند . صاحبخانه گل آتشى به سوى آنها مىانداخت و آنها آتش را با ضربههاى چوبهاشان خاموش مىكردند و برنج و تخممرغ از صاحبخانه هديه مىگرفتند و به خانهاى ديگر مىرفتند .
چنان كه پيداست دو نمونه اين رسم در شرق و غرب گيلان در مضمون ترانهها و عنصر آتش وجه اشتراك دارند . در ماسال آتش را بچهها در دست دارند و در چشان صاحبخانه آتش را پرت مىكند و به هرحال آتش مىتواند نشانى از بيان نياز به گرماى آفتاب باشد . « 23 » همچنين در ترانههايى كه در هردو جا خوانده مىشود ، مشكلات ناشى از نتابيدن آفتاب و بسيارى بارش بيان مىگردد ، جز آنكه مورد خطاب از باورهاى كهن به اعتقادات امروزى تغيير يافته است . همچنين در « چشان » اين رسم زير تأثير نمايش سنتى و محلى « پيربابو » قرار گرفته و آرايش بچهها و رفتارها ، صورتى نمايشىتر دارد .
علمواچينى كوهستان
« علمبندى » به معنى بستن و آماده كردن علم براى مراسم سوگوارى ماه محرم ، و « علمواچينى » به معنى باز كردن آن در پايان اين مراسم است . تقريبا در تمام گيلان علمبندى حداكثر تا هفتم محرم انجام مىشود و معمولا پس از سوم شهادت امام علمها را باز مىكنند و به اصطلاح علمواچينى دارند . چنان كه پيداست اين رسم در روزهاى معينى از ماه محرم انجام مىشود . اما تا چند سال پيشگونهاى ديگر از علمواچينى در مناطق كوهستانى شرق گيلان معمول بود ، كه اگرچه در آن هم بستن و باز كردن علم و گرداندن آن به دور بقعه و مزارى متبرك و نذرونياز و سينهزنى معمول بود ، اما انجام اين مراسم به گردش سال قمرى بستگى نداشت ؛ بلكه در محدودهء زمانى معينى از سال زراعى ، يعنى در تابستان و پس از برداشت محصول و در يك روز جمعه انجام مىگرفت . علم - واچينى در تعدادى از روستاها و آباديهاى كوهستانهاى شرقى گيلان از جمله در سيدسرا ، ميكال ، كوپس ، سياكو ، كاكرود ، تارش ، متلاكوه و نيز در شاه شيدان ( شاه شهيدان ) برگزار مىشد و اين آخرى ( شاه شهيدان ) را در سال 57 شاهد برگزارى مراسمش بودم . در آن سال در ادامهء سفرى كه از ارديبهشتماه در آباديها و روستاهاى درهها و دامنههاى شمالى البرز و سواحل درياى خزر آغاز كرده بودم ، مردادماه به گيلان رسيدم . در گيلان ، بايد ديلمان را مىديدم و اشتياق ديدن سرزمين ديلم را دو عامل ديگر تقويت مىكرد . يكى ديدار مظفرى كجيدى « 24 » كه از او هم همچون زادگاهش بسيار شنيده بودم ، و ديگر اشتياق ديدار يكى از علمواچينىهاى كوهستانهاى گيلان . به اين اميد پنجشنبه دوازدهم مردادماه « 25 » به سياهكل رفتم . سراغ مظفرى را در مغازهء كوچك ساعتسازيش گرفتم . با روى باز اين غريبه را پذيرفت . وقتى به او گفتم كه قصد ديدن يك علمواچينى كوهستان را دارم ، گفت خوب آمدى كه گويا جمعه فردا در شاه شيدان علمواچينى است و گفت خودم هم مىآيم .
بىدرنگ از پى دوستى كه با آن حدود آشنا بود فرستاد ، بساط سفر فراهم شد و غروبدمان حركت كرديم . كوهستانهاى ديلم و قلهء درفك را با گفتههاى شيرين او از فرهنگ مردم آن سامان پشت سر گذاشتيم و شبهنگام به « ناش » رسيديم . شب آنجا مهمان خانوادهاى شديم كه آنها هم فردا عازم شاه شيدان بودند ، و صبح فردا به سمت مقصود حركت كرديم . از همان ده ( ناش ) يك مينىبوس راهى شاه شيدان بود و از هر مسافر بيست تومان مىگرفت ، كه در آن سالها و در آن حدود ، براى كرايهء ماشين پول زيادى به حساب مىآمد . با وجود اين ماشين پر بود و عدهاى هم براى نوبتهاى بعدى در انتظار مانده بودند .
مينىبوس بيشتر پيرمردان و زنان و بچهها را با خود مىبرد و مركب جوانترها اسب و قاطر بود . ماشين ما هم دستكمى از مينىبوس نداشت ، نه نفر توى يك لندرور جاگرفته بوديم . از راههاى ديگر نيز مسافران روستاهاى مجاور راهى علمواچينى بودند و هرچه به شاه شيدان نزديكتر مىشديم ، جاده شلوغتر مىشد . از آباديهاى مجاور و نزديك عدهاى هم پياده به راه افتاده بودند و در آخرين شيب راه كه به پشتهء تپهاى مشرف بر شاه شيدان منتهى مىشد ، تعداد مسافران بسيار چشمگير بود . بالاى تپه كه رسيديم نماى زيباى زيارتگاه و خانههاى آبادى كه تا كنار حصار آن كشيده شده بود ، پيدا شد . رنگارنگى لباسهاى محلى كسانى كه در زمينهاى اطراف آبادى پراكنده بودند ، در متن سبز مات تپه و زمينها جلوهاى چشمنواز داشت . شاه شيدان آبادى كوچكى است كه نام و شهرت خود را از بقعه و زيارتگاه آن ( شاه شهيدان ) دارد و در آنروز يكپارچه شور و حركت بود . در بازار يك روزهء آن ، در هرگوشه متاعى عرضه مىكردند . از محصولات كشاورزى و دستبافتهها و دستساختههاى محلى روستاهاى اطراف تا مصنوعات شهرى و پارچهها و لباسهاى رنگارنگ و غيره . در يك ميدانگاهى كنار بازار مجلس تعزيه داير بود . تعزيهخوانها از طالقان آمده بودند و به قرار تا آخر علمواچينىها در دهكدههاى اطراف
هامش
( 23 ) . رسم آفتابخواهى روستاى چشان از يادداشتهاى محمد بشرا است .
( 24 ) . روانشاد مظفرى كجيدى از پژوهشگران بومى و پركار فرهنگ گيلان بود و بخصوص دربارهء ديلمان و گيلان شرقى اطلاعات ارزندهاى فراهم آورده بود . دربارهء او نگاه كنيد به مقدمهء گيلاننامه ، مجموعه مقالات گيلانشناسى ، به كوشش م . پ . جكتاجى ، رشت 1366 .
( 25 ) . پنجشنبه دوازدهم مردادماه سال 1357 برابر بود با بيست و هشتم ماه شعبان . گواه آنكه مراسم علم - واچينى در كوهستانهاى شرق گيلان با روزهاى سوگوارى ماه محرم بستگى ندارد .