جامعهشناسى روستايى و هم از لحاظ شكوفايى اقتصادى و غيره و غيره دارا مىباشد « 1 » و ما در اينجا مىپردازيم به بحث دربارهء نام آن .
واژهشناسى :
در تمام نامهاى آباديهاى ايران ، مديسه يكبار آمده و منحصربهفرد در همين جايى كه نشان داده شد و در هيچ كجاى ديگر ايران به اين صورت واژهاى نداريم . دربارهء واژهشناسى آن من ابتدا فكر مىكردم كه مديسه از واژهء « مه » ( مخفف ماه ) گرفته شده و صورت تركيب آن را چنين مىپنداشتم كه مديسه معادل است با « مه + ديس + ه » و « مه » در تلفظ به صورت « ميم » مفتوح درمىآيد و اين سخت رايج است و اما جزء دوم « ديس » پسوند شباهت و همانندى است و همان است كه در واژههايى مثل فرخارديس ، گلديس ، طاقديس و امثال اينها داريم و همين پسوند به صورت « ايز » هم مىآيد چنان كه در واژههاى شبديز و گرديز و غيره كه چون فعلا از موضوع بحث ما خارج است به آن نمىپردازيم و جزء سوم آن « ه » علامت نسبت است ، بنابراين در انديشهء من چنين بود كه مديسه يعنى ماهديسه و از لحاظ زيبايى و دلاويزى نيز با محل تناسب دارد . بعدها متوجه شدم كه واژهء « مد » كه جزء اول اين نام قرار دارد خود واژهء صحيح و درستى در زبان پهلوى است و « مد » در پهلوى به معناى مى و شراب است و آسان مىتوان تصور كرد كه در اصفهان كهن ، برحسب علايق قديمى آرياييان محلى را با « مى » نامگذارى كرده باشند . به اين ترتيب مديسه تركيبى چنين پيدا مىكند . « مد + ايسه » ، جزء اول همان « مد » معادل « مى » است و جزء دوم « ايسه » معادل « ايزه » ( « ايزه » و « ايسه » هر دو يك واژهاند برحسب تلفظ لهجههاى مختلف ) و همان است كه در پسوند « ايك » هم داريم و علامت نسبت است و نشان از همانندى يا روانى و آب دارد ( به دليل مشابهات بسيار ) بنابراين معناى آن مىشود جايى كه شراب روان مروّق دارد . مىدانيم كه بسيارى از امكنهء ايران با نام « مى » نامبردار است مثل ميمه ، ميمند ، ميبد ، ميامى و غيره و غيره . اين تركيب نيز ظاهرا با واقع تطبيق مىكند . نظر به اينكه با واژهء « مد » به معناى « مى » نامهاى بسيارى داريم كه در آنها اين واژه به صورت اسم به كار آمده است مثل مدوئيه ( آباده ) ، مدوار ( شهربابك ، يزد ) ، مديج ( ايرانشهر ) ، مدير ( چاهبهار ) ، مديم ( كرمان ) ، مدين ( جيرفت ) و امثال اينها ، مىتوان تصور كرد كه مديسهء ما نيز جزء اولش همان
هامش
( 1 ) - در سال 1375 جمعيت مديسه به 1534 نفر رسيده است .