تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 63

مساهمون:

ص٦٣
اينكهد بن اشكهند « 1 » بن هوشهنگ ، چنانك به روايت اوّل به سه پدر با هوشهنگ مىرود و به روايت دوم ، پنجم پدر او ، هوشهنگ است اما موافقند بر آنك ولى عهد هوشهنگ بود و هوشهنگ ، چندان بزيست كى در عهد او چهل سال [ 1 ] پادشاهى همه جهان كرد و طهمورث پيش از آنك شاه شد ، همه « 2 » ، در جنگ متمرّدان و ديوان بود و او را ديوبند « 3 » [ 2 ] گفتندى .

4 . جمشيد برادر طهمورث ، هفصد و شانزده سال

نسب جمشيد همچون نسب طهمورث است و پدر هر دو ايونجهان « 4 » « 5 » بوده است و
شرح
[ 1 ] . در شاهنامه ، طهمورث ، سى سال پادشاهى مىكند و بلعمى پادشاهى او را چهار صد سال و غرر هزار سال مىداند . ( فرهنگ نام‌هاى شاهنامه ، جلد دوم صفحه 671 ) . [ 2 ] . طهمورث داراى دو لقب بوده است : ديوبند و زيناوند ، « ديوبند » به خاطر آن كه بر ديوان و جادوان دست يافت و اهريمن را به پيكر اسبى درآورده بر آن سوار مىشد و در مدت سى سال به دو كرانه زمين همى تاخت و « زيناوند » كه در اوستا به صورتAzinavantآمده است به معنى مسلّح و شاكى السلاح است . ( فرهنگ نام‌هاى شاهنامه ، ج 2 ) . طهمورث در شاهنامهپسر بد مر او را يكى هوشمند * گرانمايه طهمورث ديوبندبيامد به تخت پدر بر ، نشست * كمر بر ميان رسم او را ببستجهاندار ، سى سال از اين بشتر * چه گونه برون آوريدى هنربرفت و سر آمد بر او روزگار * همه رنج او ماند ز او يادگارجمشيد در شاهنامهچو گيتى سرآمد بر آن ديو بند * جهان را همه پند او سودمندگرانمايه جمشيد فرزند اوى * كمربست ، يك دل ، پر از پند اوچنين سال سيصد همى رفت كار * نديدند مرگ اندر آن روزگارزرنج و ز بدشان نبود آگهى * ميان بسته ديوان ، بسان رهىچنين تا برآمد بر اين ساليان * همى تافت از شاه ، فرّكيانيكايك به تخت مهى بنگريد * به گيتى جز از خويشتن را نديدهنر چون بپيوست با كردگار * شكست اندر آورد و برگشت كاربه جمشيد بر تيره‌گون گشت روز * همى كاست آن فرّ گيتى فروزاز آن پس برآمد از ايران خروش * پديد آمد از هر سويى جنگ و جوشسيه گشت رخشنده روز سپيد * گستند پيوند از جمشيدپديد آمد از هر سويى خسروى * يكى نامجويى به هر پهلوى
هامش
( 1 ) .p: اشكهد . ( 2 ) .p: هميشه . ( 3 ) .p: ديوبند كسرى و همچنين است درBدر حاشيه . ( 4 ) .B: ابو هيجانp: ابو نجهان . ( 5 ) . طبرى ج 1 ص 179 : ويونجهان .
فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 63 | منصور رستگار فسايى / ابن البلخي / رستگار فسايى