تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 314

مساهمون:

ص٣١٤
[ و آن را ] جامع و منبر باشد « 1 » و غلّه و ميوه . و به عهد اتابكى [ 1 ] چون حادثهء پرگ ، افتاد « 2 » ، - مگر ايشان بىادبى كردند - پس به غارت داد و خراب شد . شقّ رودبال [ 2 ] و شقّ ميشانان : از اعمال پسا است و گرم سير و غلّه بوم است و آب كاريز باشد و همه ، ديه‌ها و ضياع است ، هيچ شهر نيست و مانند اين نواحى بسيار است كى ذكر آن ياد كرده نيامده است « 3 » تا دراز نشود « 3 » ، كى همچون ديگر جاىها است . [ 131
f
] خسو [ 3 ] و دراكان [ 4 ] و مصّ [ 5 ] و رستاق الرستاق [ 6 ] : اين جمله از نواحى دارابجرد است و هواء آن گرم سير است و درختان خرما باشد و آب روان و ديگر ميوه‌ها باشد و تنگ رنبه « 4 » [ 7 ] ، اندرين نواحى است و در ميان تنگ ، قلعه‌يى
شرح
[ 1 ] . مقصود در عهد اتابك جلال الدين چاولى است و مقصود از حادثه پرك همان است كه در فارسنامه ناصرى در ذكر وقايع سال 502 چنين آمده است : اتابك بىمهلت ، لشكر را از داراب به قصبه فرگ برده و فرگ را محاصره نمود ولى شكست خورد و به فسا گريخت و در سال 510 وفات يافت . ( ص 240 ) . [ 2 ] . شق رودبال ( رودبار ) و شق ميشكانان از اعمال پسا محسوب مىشد و در حوالى آن قلعه‌اى بلند بود موسوم به خواذان كه آب انبارى عظيم داشت . ( ص 312 ، سرزمين‌هاى خلافت شرقى ) . [ 3 ] . خسو يا خشويه : همان است كه در فارسنامه ناصرى « خسو » آمده است كه نام ناحيه‌اى است جنوبى در داراب كه ده بزرگ آن را نيز خسو گويند و 5 فرسخ از شهر داراب دور است . ( ص 1316 ) . [ 4 ] . دراكان يا زركان را جغرافيا نويسان عرب در قرن چهارم به نام « الداركان » يا « الداراكان » گفته‌اند . حمد إله مستوفى ، اين نام را زركان آورده كه در زير قلعه ايج قرار داشته است و هوايش به اعتدال نزديك و آبش ناگوارنده بوده و در او غلّه و پنبه و ميوه و خرما بسيار نيكو باشد . ياقوت گويد ميوه آنجا به جزيره كيش صادر مىشود . ( سرزمين‌هاى خلافت شرقى ، ص 310 ) . [ 5 ] . « ناحيه مص كه منبرى و روستايى به همان نام دارد . » . ( صورة الارض ، ص 37 ) . حمد إله مستوفى نيز نواحى خسو و داركان و مص و رستاق را از توابع دارابگرد دانسته است . ( ص 139 نزهة القلوب ) . [ 6 ] . شهرچه‌اى است كه بازار بزرگى هم ندارد ولى روستاى آن چهار فرسخ در چهار فرسخ است و در يك منزلى شمال باختر فرگ سر راه دارابگرد قرار دارد . ( سرزمين‌هاى خلافت شرقى ، ص 313 ) . [ 7 ] . حمد إله مستوفى مىنويسد در دارابگرد . . . « در آن حدود تنگى است سخت محكم آن را تنگ رنبه خوانند و در او قلعه‌يى استوار است و هوايى خوش دارد و آبش از عيون و مصانع است . . . ( ص 139 ) . « تنگ رتبه دره كوه و تنگنايى است از سه فرسخ بيشتر شرقى داراب نزديك به قريه ده خير كه دو كوه بلند رو به هم آمده و دره به مسافت چندين صد زرع در ميان آن كوه افتاده ، بعد از آن دره ، تنگنايى وسيع مانند دايره ، كمركوه بسيار بلندى است كه جز مرغ
هامش
( 1 ) .p: دارد . ( 2 ) .p: اتفاق افتاد . ( 3 ) .p: « تا دراز نشود » را ندارد . ( 4 ) .B: تنك و رنبه .p: تنك و رنيه .