سر برآوردند [ 1 ] و غدر كردند ، عبد اللّه بن عبّاس لشكر آنجا كشيد و اصطخر به قهر بگشاد و خلايقى بىاندازه بكشت و چون اين آوازه به ديگر شهرهاء پارس افتاد هيچ كس ، سر بر نيارست آوردن ، جمله [ 2 ] صافى و مستخلص ماند . و هر روز اسلام ايشان زيادت مىشد ، تا همگان ، برگذشت روزگار ، مسلمان شدند .
و در پارس ، تا اسلام ظاهر شدست ، همگان مذهب سنّت و جماعت داشتهاند و مبتدعان [ 3 ] ، آنجا ، ثبات نيابند « 1 » و تعصّب مذهب گبرى ، ندانند و بر خصوص [ 4 ] تا جدّ اوّل از آن اين قاضى القضاة ابو محمّد ، كى اكنون قاضى شيراز است به پارس [ 5 ] افتاد ، نظام دين و سنّت نگاه داشت و قاعدهيى نهاد سخت نيكو ، كار شرع را [ 6 ] و نسب او چنين است كى بدار الخلافهء مقدّس - مجّدها اللّه ، به عهد راضى [ 7 ] - رضوان اللّه عليه - قاضيى بود ، نام او ابو محمّد ، عبد اللّه بن احمد بن سليمان بن ابراهيم بن ابى بردة الفزارى [ 8 ] ، كى يگانه جهان بود در علم و ورع و از بنى فزاره بود ، قبيلهيى است از قبايل عرب . و هشتاد پاره تأليف دارد در علم دين و از حضرت خلافت ، قضاء پارس و كرمان و عمّان و تيز [ 9 ] « 2 » و مكران به دو دادند « 3 » و
شرح
[ 1 ] . سر بر آوردن : قيام كردن .
[ 2 ] . جمله فارس صافى و مستخلص ماند .
[ 3 ] . مبتدعان : اهل بدعت ، كسانى كه عقيدهيى تازه در دين آورده باشند ، بدعت گذاران .روز و شب مبتدعان را و هواداران را * هر كجا يابد ، چون مار همى كوبد سر( فرخى ) .
[ 4 ] . به ويژه .
[ 5 ] . از هنگامى كه جدّ اول ابو محمد كه اكنون قاضى شيراز شده است به پارس آمد .
[ 6 ] . جد او ، قاعدهاى نيكو ددر كار شريعت در پارس استوار ساخت .
[ 7 ] . در سال 322 راضى پس از عزل القاهر بالله به خلافت رسيد و در سال 329 وفات يافت و سى و دو سال از عمرش گذشته بود . ( فارسنامه ناصرى ص 217 ) .
[ 8 ] . فزارى : منسوب به فزاره كه قبيلهيى است . ( سمعانى ) .
[ 9 ] . مهمترين شهر مكران بود كه در كنار خليج فارس قرار داشت و خرابههاى بندر بزرگ تيز در رأس بندرى كه در قرون وسطى كشتىهاى كوچك به آن داخل مىشدند واقع بود ، مقدسى درباره تيز مىگويد نخيلات بسيار و كاروانسراهاى خوب و مسجد جامع زيبايى دارد . اهل آنجا از ملتهاى مختلف هستند و بندرى است مشهور در قرن ششم اين بندر بر تجارت هرمز كه رو به خرابى مىرفت ، تفوق و استيلا يافت . ( سرزمينهاى خلافت شرقى ، ص 353 ) .
هامش
( 1 ) .p: نيافتند .
( 2 ) .p: تبريز .
( 3 ) .pB: داد .