هژدهم از هجرت و به اتّفاق به شيراز [ 1 ] رفتند و ديگر اعمال .
و در آن وقت شيراز ناحيتى بود همه حصارها استوار و هيچ شهرى نبود و جمله ، به صلح بستدند و با مردم آن نواحى شرط كردند كى هر كى آن جا مقام سازد ، جزيه و خراج مىدهد و هر كى خواهد برود ، او را امان باشد ، نكشند و نه به بندگى برند و اين در سال بيستم بود از هجرت .
پس عثمن بن ابى العاص ، قصد كورهء دارابجرد كرد و پسا « 1 » و جهرم و فستجان « 2 » [ 2 ] همه با اين كوره رود و [ 3 ] اصل همه ، دارابجرد بود « 3 » . عاقل و زيرك ، در حال [ 4 ] استقبال كرد ، عثمن بن ابى العاص را و نگذاشت كى جنگ و خلاف رود و قرارداد كى از آن كوره « 4 » ، جمله دو هزار هزار درم ، خدمت بيت المال كنند تا ايشان را امان دهد و هر سال جزيه مىدهند و عثمن بن ابى العاص ، او را كرامت كرد و مال بستد و برين جمله قرار داد و بازگشتند . در سال بيست و « 5 » سوم از هجرت .
و چون ابن « 6 » ابى العاص ، از آن اعمال [ 5 ] باز آمد ، نوبت خلافت با عثمن بن عفّان آمده بود [ 6 ] و شكل كارها از حادثهء وفات عمر بن الخطّاب ، بگشته [ 7 ] ؛ [ 116
f
] و ولايت بصره هنوز به ابو موسى اشعرى نسپرده [ 8 ] و اين سال بيست و چهار بود از هجرت .
شرح
[ 1 ] . « در سال 74 هجرى ، محمد بن يوسف برادر حجاج بن يوسف ثقفى . . . بناى شيراز را گذاشت . » ( فارسنامه ناصرى ، ص 901 ) .
[ 2 ] . همان « بستگان » است كه در حدود العالم آمده است : « تمستان ، بستكان . . .
شهركهائىاند ميان پسا و [ درا ] اگرد . ( ص 134 ) و در مسالك و ممالك هم فستجان است . ( ص 101 ) .
[ 3 ] . جزو اين كوره است يعنى دارابگرد .
[ 4 ] . فورا ، بلا فاصله .
[ 5 ] . نواحى
[ 6 ] . نوبت خلافت به عثمان . . رسيده بود و صورت كارها با زمان عمر تفاوت يافته بود .
[ 7 ] . عمر شب چهارشنبه سه روز مانده از ذى الحجه سال بيست و سوم درگذشت . ( طبرى ، ترجمه فارسى ، ص 2029 ) .
[ 8 ] . « وقتى عثمان به خلافت رسيد ، ابو موسى را سه سال در بصره نگه داشت و به سال چهارم او را معزول كرد و كسان ديگر را به فارس و اهواز فرستاد . . . و عبيد الله بن عمر را سوى فارس فرستاد . . . فارس بشوريد و بر ضد عبيد الله قيام كرد و مردم در استخر بر ضد او فراهم شدند و عبد إله كشته شد و سپاه او هزيمت شد و خبر به عبد الله عامر رسيد . . .
در استخر با آن جمع تلاقى شد و بسيار كس از آنها بكشت كه هنوز از آن به ذلّت درند و خبر را براى
هامش
( 1 ) .B: بسيا .
( 2 ) .p: نستحان .
( 3 ) .B: كروه .
( 4 ) . بعضى كلمات بايد از اينجا افتاده باشد .
( 5 ) .Bp: « بيست و » ندارد .
( 6 ) .B: بن .