تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
و از بهر اين كار ساخت تا مزدك را بدان زخم كند [ 1 ] ، كى شمشير نمىتوانست داشت ، و انوشروان ، به يك زخم سر مزدك در كنارش اوگند « 1 » [ 2 ] و لشكر ، شمشيرها [ 91
f
] برآهيختند [ 3 ] و در آن زنديقان بستند و جمله را هلاك كردند و هم در آن روز ، هر كى در ممالك كسرى بودند ، از آن سگان ، گرفتار آمدند و آن را كى كشتنى بود ، فرمود تا كشتند [ 4 ] و هر كى باز داشتنى بود ، فرمود تا حبس كردند و آن كس كى به جاى آن بود كى توبه قبول شايست كردن ، كردند و جهان از ايشان صافى ماند و مال‌هاء ايشان و خزاين مزدك و كراع [ 5 ] و اتباع ، جمع آورد و فرمود تا هر چه به ظلم يا به طريق اباحت از مردمان ستده بودند ، با ايشان دادند و املاك مردمان كى غصب كرده بود ، جمله با ارباب دادند و هر مال و كراع و ملك ، كى آن را خداوندى پديد نبودى ، بر درويشان و مستحقّان و مصالح ثغور ، قسمت و بخش كرد و يك دينار از آن اثارات [ 6 ] ، به خزانهء خويش نگذاشت و به
شرح
[ 1 ] . كشد يا ضربت زند . [ 2 ] . افگند . [ 3 ] . بيرون كشيدند . [ 4 ] . فردوسى داستان كشتن مزدكيان را به اين نحو بيان مىدارد كه مزدك را ؛به كسرى سپردش همانگاه شاه * ابا هر كه او داشت آيين و راهبه دو گفت هر كو بر اين دين اوست * مبادا يكى را به تن مغز و پوستبدان راه بد نامور صد هزار * به فرزند گفت آن زمان شهرياركه با اين سران هر چه خواهى بكن * از اين پس ز مزدك مگردان سخنبكشتندشان هم بسان درخت * زبر پاى و زيرش سرآگنده سختبه مزدك چنين گفت كسرى كه رو * به درگاه باغ گرانمايه شودرختان ببين آنكه هر كس نديد * نه از كاردانان پيشين شنيدبشد مزدك از باغ و بگشاد در * كه بيند مگر بر چمن بارورهمانگه كه ديد ، از تنش رفت هوش * برآمد به ناكام زاو يك خروشيكى دار فرمود كسرا بلند * فرو هشت از دارپيچان كمندنگون بخت را زنده بردار كرد * سر مرد بىدين نگونسار كرداز آن پس بكشتش به باران تير * تو گر باهشى راه مزدك مگير( 348 / 49 / 8 ) [ 5 ] . كراع : به ضمّ اول ، پاچه و ساق پا ، گروهى از اسپان و به فتح اول وراء مشدد آنكه دوست دارد فرو مايگان را . [ 6 ] . اثارات : جمع اثاره به معنى استخراج و درآمد .
هامش
( 1 ) .p: بيفكند .