تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
ديگران كى هواى بهرام مىكردند گفتند : صاحب حقّ اوست و داشتن و متابعت او كردن ، « 1 » لازم است « 2 » ، چون سخن دراز كشيد ، بهرام گفت مرا نمىبايد كى بدين سبب ، ميان شما گفت و گوى رود ، اين ملك ميراث من است و امروز ديگرى دارد ، ما را هر دو بهم رها كنيد تا بكوشيم هر كى بهتر آيد و چيره شود ، ملك ، آن كس را بود يا اگر نه تاج و زينت پادشاهى ، ميان دو شير گرسنه ببايد نهاد ، تا هر كى از ميان آن دو شير بردارد ، پادشاهى او را باشد ، مردم دانستند كى « كسرى » و ده چون وى ، [ 1 ] طاقت نبرد بهرام ندارد ، « 2 » ، قرار بدان افتاد ، كى تاج ميان دو شير بنهند ، دو شير شرزه را آوردند و گرسنه ، ببستند و تاج در ميان هر دو شير ، نهادند با ديگر زينت پادشاهى ، و شيران را فراخ ببستند و « كسرى » را حاضر كردند و بهرام ، « كسرى » را گفت پيشتر رو ، تاج بردار تا اين پادشاهى بر تو درست گردد ، [ 2 ] كسرى گفت تو به دعويى آمده‌يى و بيان ، ترا بايد نمود تا پادشاهى ترا مسلّم شود ، چون دانست كى كسرى زهره ندارد ، كى پيش رود ، بهرام ، پيش خراميد و گرزى در دست گرفت ، موبد موبدان او را گفت ما از خون تو بيزاريم ، بدين خطر كى بر خويشتن مىكنى ، جواب داد كى همچنين است و چون نزديكتر رسيد ، شيرى از آن دو گانه ، روى به دو نهاد ، بهرام چابكى كرد و بر پشت آن شير نشست و به هر دو پهلوهاش بفشرد و لخت [ 3 ] بر سرش مىزد تا كشته شد ، پس روى بدان شير ديگر نهاد و چون شير از [ 78
f
] جاى برخاست ، يك گرز به قوّت ، بر تارك سرش زد چنانك از آن زخم سست شد ، پس گلوش بگرفت و سرش بر سر آن شير ديگر كى كشته شده بود ، مىزد تا بمرد و برفت و
شرح
[ 1 ] . خسرو و ده تن همانند او ، [ 2 ] . قدرت پديد آوردن . [ 3 ] . لخت به معنى عمود ، گرز ، كوپال :چو ايمن شد از دشمن و تاج و تخت * به كژى به يك « لخت » ، برگشت بخت( فردوسى )
هامش
( 1 ) .B: « لازم است » را ندارد . ( 2 ) .B: ندارد .p: نياورد .