تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
چون يزدجرد گذشته شد ، لشكر و رعيّت خود از وى به ستوه آمده بودند و گفتند
شرح
به آواز گفتند انوشه بدى * هميشه ز تو دور دست بدىچنين گفت منذر به ايرانيان * كه خواهم كه دانم به سود و زيانكز اين سال ناخورده شاه جوان * چراييد پر درد و تيره روان ؟بزرگان به پاسخ بياراستند * بسى خسته دل پارسى خواستندز ايران كراخسته بد يزدگرد * يكايك بر آن دشت كردند گردبريده يكى را دو دست و دو پاى * يكى مانده بر جاى و جانش به جاىيكى را دو دست و دو گوش و زبان * بريده شده ، چون تن بىروان . . .چنين گفت بهرام كاى مهتران * جهانديده و كارديده سرانهمه راست گفتيد و ز اين بترست * پدر را نكوهش كنم ، در خور استبدان خو مبادا كه مردم بود * چو باشد پى مردمى گم بوديكى با شما نيز پيمان كنم * زبان را به يزدان گروگان كنمبياريم شاهنشهى تخت عاج * برش در ميان تنگ بنهيم تاجز بيشه دو شير ژيان آوريم * همان تاج را در ميان آوريمببنديم شير ژيان بر دو سوى * كسى را كه شاهى كند آرزوىشود تاج برگيرد از تخت عاج * به سر بر نهد نامبردار تاجبگفت اين و برخاست در خيمه شد * جهان را ز گفتارش آسيمه شدبگفتند كاين فرّه ايزدى است * نه از راه كژى و نابخردى استز گفت گذشته پشيمان شدند * گنه كارگان سوى درمان شدندبه بهرام گفتند كاى فرّه‌مند * به شاهى توى جان ما را پسندگروهى به بهرام باشند شاد * ز خسرو ، دگر پاره گيرند يادبهانه همان شير جنگى است و بس * از اين پس بزرگى نجويند كسببردند شيران جنگى كشان * كشنده شد از بيم چون بيهشانببستند بر پايهء تخت عاج * نهادند بر گوشه عاج ، تاجچو « خسرو » بديد آن دو شير ژيان * نهاده يكى افسر اندر ميانبدان موبدان گفت تاج از نخست * مر آن را سزاتر كه شاهى بجستو ديگر كه من پيرم و او جوان * به چنگال شير ژيان ناتوانبه دو گفت بهرام كارى رواست * نهانى نداريم گفتار راستيكى گرزه گاو سر بر گرفت * جهانى به دو مانده اندر شگفتهمى رفت با گرزه گاو روى * چو ديدند شيران پرخاشجوىيكى زود زنجير بگسست و بند * بيامد بر شهريار بلندبزد بر سرش گرز بهرام گرد * ز چشمش همه روشنايى ببرد