تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
رود ، دستورى يافت و نزديك منذر رفت و آنجا مىبود تا پدرش كناره شد و
شرح
همه پيش فرزند تو بنده‌ايم * بزرگى وى را ستاينده‌ايمتنش را به خلعت بياراستند * ز در اسب شاه يمن خواستندچو منذر بيامد به شهر يمن * پذيره شدندش همه مرد و زندو تازى ، دو دهقان ، ز تخم كيان * ببستند مردانگى را ميانهمى داشتندى چنين ، چار سال * چو شد سير شير و بياگند يالبه دشوارى از شير كردند باز * همى داشتندش به بر ، بر به نازچو شد هفت ساله به منذر چه گفت * كه آن راى با مهترى بود جفت :به داننده فرهنگيانم سپار * چو كار است ، بيكار ، خوارم مدارهر آن چيز كان در خور پادشاست * بياموزيم تا بدانم سزاستچو شد سال آن نامور بر سه شش * دلاور گوى گشت خورشيد فشبه موبد نبودش به چيزى نياز * به فرهنگ جويان و آن يوز و بازجز از گوى و ميدان نبوديش كار * گهى زخم چوگان و گاهى شكارپدر آرزو كرد بهرام را * چه بهرام خورشيد خود كام رابيامد همانگاه نزد پدر * چو ديدش پدر را ، برآورد سرچنان بد كه يك روز در بزمگاه - * همى بود بر پاى در پيش شاهچو شد تيره ، بر پاى ، خواب آمدش * هم از ايستادن شتاب آمدشپدر چون بديدش به هم برده چشم * به تندى يكى بانگ برزد ز خشمبه دژخيم فرمود كو را ببر * كزين پس نبيند كلاه و كمروز آن پس غم و شادى يزدگرد * چنان گشت بر پور چون با داردز خاك آمد و خاك شد يزدگرد * چه جويى تو ز اين بر شده هفت گردچو در دخمه شد شهريار جهان * ز ايران برفتند گريان مهانكجا خوارشان داشتى يزدگرد * همه آمدند اندر آن شهر ، گردنخواهيم بر تخت ز اين تخمه كس * ز خاكش به يزدان پناهيم و بسيكى مرد بد پير ، خسرو به نام * جوانمرد و روشن دل و شادكامسپردند گردان به دو تاج و گاه * بر او انجمن شد ز هر سو سپاهپس آگاهى آمد به بهرام گور * كه از چرخ شد تخت را آب ، شوربفرمود منذر به نعمان ، كه رو * يكى لشكرى ساز شيران نوبياورد نعمان ، سپاهى گران * همه تيغ داران و نيزه روانبزرگان از آن كار غمگين شدند * بر آذر پاك بر زين شدندبه شاه جهان ، آفرين خواندند * به مژگان همى خون برافشاندند