امير عرب بود ، تا او را بپرورد ، به جايى كى آن را « حيره » گويند و آب و هواء درست دارد و بفرمود تا او را سوارى آموزد و به هنر برآورد و منذر او را تربيت نيكو مىكرد و پسرش نعمن بن المنذر را در خدمت او [ 75
f
] مرتب گردانيد ، چون پنج شش ساله شد ، منذر را گفت از بهر من معلّمان آور ، تا ما را علم آموزند ، منذر گفت تو هنوز ضعيفى و طاقت آموختن ندارى ، جواب داد كى تو نمىدانى كى من پادشاه زادهام و آرايش پادشاه ، علم و هنر باشد . منذر را اين سخن ، از وى سخت پسنديده آمد و معلّمان و حكيمان را بر سر او « 1 » آورد « 2 » تا او را تعليم مى كردند و علم بسيار حاصل كرد و چون به حدّ آن رسيد كى سوارى تواند كردن و سلاح برداشتن ، او را سوارى و نيزه تاختن [ 1 ] و تير انداختن آموخت ، چنانك نبرده جهان گشت در انواع هنر ، پس منذر او را نزديك پدرش آورد تا او را بدان هنرمندى بديد و پدرش بس التفاتى ، به دو نكرد ، فرمود كى بايد كى خدمت خاصّ كند ، بهرام يك چندى ببود و آن بدخويى و بدسيرتى از آن پدر ديد ، دلش از آن بگرفت ، و برادر قيصر روم نزديك پدرش آمده بود به طلب صلح ، بهرام گور از برادر قيصر درخواست تا دستورى [ 2 ] خواهد كى بهرام [ 3 ] ، باز ، نزديك منذر
شرح
شمالى به جنگ درآمد و ظفر يافت و ارمنستان يكى از ايالات ايران به شمار آمد . بهرام در سال 438 يا 439 به عقيده فردوسى به مرگ طبيعى وفات يافت اما بعضى وفات او را نتيجه عشق به شكار دانستهاند . ( ايران در زمان ساسانيان ، ص 305 ) .
[ 1 ] . در متن : نيزه تاختن كه مسلما « نيزه باختن » مرجّح است .
[ 2 ] . اجازه .
[ 3 ] . در شاهنامه آمده است :سر سال هشتم مه فروردين * كه پيدا كند در جهان هور ، دينيكى كودك آمدش هرمزد روز * به نيك اختر و فال گيتى فروزهم آنگه پدر كرد بهرام نام * از آن كودك خرد شد شاد كامبه صلّاب كردند ز اختر نگاه * هم از زيج رومى بجستند راهبگفتند با تا جور يزدگرد * كه دانش ز هر گونه كرديم گردمر او را بود هفت كشور زمين * گرانمايه شاهى بود با فرينز پر مايگان دايگانى گزين * كه باشد ز كشور بر او آفرينچنين گفت منذر كه ما بندهايم * خود اندر جهان شاه را زندهايم
هامش
( 1 ) .B: ندارد .
( 2 ) .P: « تا او را تعليم مىكردند » را ندارد .