هست [ 1 ] و چند تبّع بودهاند : بعضى پيش از عهد سلمين النّبى - عليه السّلم - و بعد از عهد او و نسب ايشان ياد كرده آيد تا معلوم شود و اين تبّع ايشان را چون لقبى « 1 » است نه نام . و نسب ايشان ، اين است : تبّع تبان ابو كرب بن ملكيكرب تبع بن زيد بن عمرو بن ذى الاذعار ، تبّع بن ابرهه ذى « 2 » المنار بن رايش بن قيس بن صيفى بن سبا ، و از جملهء اين جماعت هيچكس مستولىتر ازين تبّع نبوده است و گفتهاند كى ازين جانب تا آذربايجان و در موصل تاختن آورد و هر لشكر را كى پيش او رفت بشكست و قتل بسيار كرد و غنيمتهاء بىاندازه برداشت و همه ملوك جهان از وى بشكوهيدند .
و گويند ملك هند ، از بهر او تحفهها فرستاده بود و در جمله آن حرير صينى و مشك بود ، او را ، آن خوش آمد و پيش از آن نديده بود و از رسول پرسيد كى اين از كجا آورند گفت از صين پس وصف ولايت و خوشى و نعمت آنجا باز گفت ، اين تبّع گفت كه : و اللّه آن ولايت را غزا كنم و لشكرهاء عظيم از عرب و يمن و حمير جمع آورد و به ولايت [ 51
f
] صين تاختن برد و لشكر صين را بشكست « 3 » و غنيمتى از آن ولايت برداشت و بازگشت و مدّت رفتن و مقام كردن او به صين و [ از ] آن جا بازگشتن ، هفت سال بود و چون بازگشت ، دوازده هزار مرد از عرب و حمير به ولايت تبّت رها كرد و اكنون مردم آن ولايت از نژاد عرباند و شكل و عادت و رسوم عرب دارند ، و ميان وشتاسف و ارجاسف ملك ترك ، مهادنهيى ، [ 2 ] رفته بود و چون زردشت بيامد ، وشتاسف را فرمود كى آن صلح نقض كن و او را به كيش مجوسى [ 3 ] خوان ، اگر اجابت كند و الّا با او جنگ كن [ 4 ] همچنين كرد و نامهء درشت [ 5 ] ،
شرح
حبشيان بر آنان منقرض شدند و آنان به روايت عرب نوزده تن بودند و چون نام چند تن از آنان تبع بوده ، اين سلسله را تبايعه نامند . پادشاهان سلسله حميريان يمن را تبّع مىگفتند چنان كه پادشاهان ايران را كسرى . ( دهخدا )
[ 1 ] . سورهء دخان آيه 37 وق ، 14 :« أَ هُمْ خَيْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ . »« وَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ وَ قَوْمُ تُبَّعٍ . . . »« قرآن مجيد در نابود شدن قوم تبع صريح است ولى از خود تبع ساكت است » ( قاموس قران ، قرشى ، ج اول ، ص 266 ) .
[ 2 ] . آشتى كردن با يكديگر ، صلح نمودن .
[ 3 ] . مقصود دين زردشتى است .
[ 4 ] . بخشى از جمله به قرينه معنوى حذف شده است بدين معنى كه « اگر صلح كند فبها و . . .
[ 5 ] . نامه تند و خشونت آميز .
هامش
( 1 ) .p: لغتى .
( 2 ) .Bp: بن ذى .
( 3 ) .B: بكشت .