تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
بكشت و آتشكده‌ها را خراب كرد و آتش‌پرستان را بكشت و دو دختر [ 1 ] از آن وشتاسف ، ببرد و وشتاسف را طلب [ 52
f
] كرد ، او در كوه طميدر [ 2 ] ، پنهان شد و كوهى حصين است ، نتوانست « 1 » او را به دست آوردن « 1 » و بازگشت و وشتاسف ، پشيمان شد برگرفتن و باز داشتن اسفنديار و او را بيرون آورد و بنواخت [ 3 ] و تاج بر سر او نهاد و فرمود تا به جنگ خرزاسف رود و انتقام كشد و چون خرزاسف شنيد كى لشكر ايران آمدند ، ايشان را بنى نمىنهاد [ 4 ] و لشكر ترك با جوهرمز و اندريمان « 2 » بزرگ ، بيرون آمدند به جنگ ، اسفنديار مصافّ ايشان بشكست و درفش كابيان باز ستد و پدر ، او را نويد داده بود كى چون آن فتح بكند پادشاهى به دو دهد ، چون باز آمد ، ديگر باره او را فرمود تا برود به عوض لهراسب ، خرزاسف را بكشد و جوهرمز و اندريمان را « 3 » به عوض ديگران ، باز كشد ، اسفنديار رفت و رويين دز بستد و هر چه به دو فرموده بود ، بكرد و غنيمت‌هاء بسيار آورد چنانك قصّهء آن معروف است و به تكرار حاجت نيايد [ 5 ] و چون باز آمد ديگر باره او را به پيكار رستم دستان فرستاد ، چنانك معلوم است و آنجا كشته شد ، پس وشتاسف با آنك ديگر پسر ، از صلب خويش داشت ، به سبب دلتنگى از بهر اسفنديار پادشاهى به بهمن [ 6 ] بن اسفنديار داد .
شرح
[ 1 ] . بنا بر شاهنامه « هماى » و « به آفريد » اسير شده بودند . ( همانجا ص 75 ) . [ 2 ] . به قول طبرى ، گشتاسب اسفنديار را در كوه « طمدر » به بند مىكشد . ( طبرى ج 1 ص 677 ) بنا بر شاهنامه در هنگامى كه تورانيان به ايران مىتازند ، گشتاسب در زابل است . ( ر ك فرهنگ نام‌هاى شاهنامه ، ص 897 ) . [ 3 ] . ( ر ك فرهنگ نام‌هاى شاهنامه ، ص 75 ) . در طبرى آمده است كه گشتاسب به كرمان و سيستان و كوهستان طمدر رفت كه علم دين آموزد و معتكف شود . ( ص 478 / 2 ترجمه طبرى ) . [ 4 ] . به لشكر ايران اهميتى نمىداد و آن را جدى نمىگرفت . [ 5 ] . ر ك فرهنگ نام‌هاى شاهنامه ، ص 73 تا 85 . [ 6 ] . اين نام در اوستاvohumanaو در پهلوىvahumanاست كه از دو جزء تشكيل شده است . جزء اول « خوب و نيك » و جزء دوم « منه » به معنى « منش » ، و جمعا « به منش ، تيك‌انديش و نيك نهاد » معنى مىدهد . ( فرهنگ نام‌هاى شاهنامه ، ص 221 ) .
هامش
( 1 ) .B: « او را به دست آوردن » خوانا نيست . ( 2 ) .B: اندرمان . ( 3 ) .B: اندرمان را .p: اريدرمان را .