مردم . و از آثار وى آن است كى شهر بيضا از پارس او كرد و ترتيب و قاعدهء ديوانها ، او نهاد بر شكلى كى پيش از آن نبوده بود « 1 » ، اوّلا آيين آورد كى مرجع همه كارها با وزير باشد ، از دخل و خرج و حلّ و عقد و وزير را بزرگ فرماى [ 1 ] خواندندى و وزير را نايبى معتمد بودى كى بهر سخنى و مهمّى او را نزديك ملك فرستادى ، و اين نايب را ايرانمارغر « 1 » خواندندى و بعد از او موبدان ديوان انشا و زمام به وى « 2 » ، و پيش از وى [ 2 ] نامهها كى نوشتندى ، از ديگر پادشاهان پيشينه ، مختصر بودى ، او فرمود تا نامههاء دراز نويسند و به شرح و بسط ، صاحب ديوان انشارا دبير قد « 3 » خواندى [ 3 ] و اين دبير قد ، عاقلترين و ذكىترين [ 4 ] و بيدار دلتر از همگان بودى ، از آنچ ، دبير ، زبان پادشاه است و مصالح ملك به قلم او مضبوط شود ، و دو ديوان ديگر نهادهاند يكى ديوان خراج [ 5 ] و ديگر ديوان [ 6 ] نفقات ، هر چه دخل بودى ، به ديوان خراج ، اثبات و ضبط كردندى و هر چه خرج بودى و مواجب لشكرها و حواشى و ديگر اخراجات ، به ديوان نفقات رجوع بودى و دبيرى
شرح
[ 1 ] . مقصود « بزرگ فرماندار » است .
[ 2 ] . تغير صورتى است از تركيب : ايران آمارگر . و درست اين كلمه را كريستن سن « ايران آمار كار » : [ ايران آمارگر ] مىخواند و در باب آن مىنويسد : « از جمله مأمورين عالى رتبه ماليه ، آمار كاران . . . را بايد ذكر كرد شخصى كه داراى مقام « ايران آمار كار » بوده ، طى دوره معينى از اين عهد قائمقام و نايب « و زرگ فرماندار » مىشده است . . . » ( ايران در زمان ساسانيان ص 144 ) .
( 2 ) . مقصود گشتاسپ است .
[ 3 ] . درست اين كلمه « دبيربد » يعنى رئيس و سرپرست نويسندگان و دبيران است . كريستن سن در ذيل « دبيربذ » مىنويسد : « ايران دبيربدIran dibherbadh( يا به اصطلاح دبيران مهشت :mahisht dibheran) رئيس ديران بود ، و به قول مسعودى وضع بمراتب چنين بود كه اول موبدان موبد ، دوم بزرگ فرماندار ، سوم سپاهبد ، چهارم دبيربد ، پنجم و استريوش ( رئيس اهل حرفه ) كه اين پنج نفر واسطه بين شاه و رعيت بودند ( ايران در زمان ساسانيان ، ص 543 ) .
[ 4 ] . مرد تيز خاطر ، زيرك ، هوشيار .
[ 5 ] . ديوان درآمد و هزينهها .
[ 6 ] . ديوان درآمد و هزينهها .
هامش
( 1 ) .p: ندارد .p: ايرانماعر . ممكن است اين كلمه : ايران اندرزغر باشد . ر ك ساسانيان ص 462 حاشيه 3 .
( 2 ) . اين بخش در متن ، محو است .
( 3 ) . صورت صحيح دبير پدdapir patاست [ « دبير پد - رئيس دبيران » ] ر ك ساسانيان ، ص 444 .