بيت الشراب خليفه يافته بودند و از اطراف ، به قيمت شبه و رصاص بفروختند . لشكر را چندان نقود و اجناس از اطلس و اكسون و دبابيج و مجلوبات « 1 » روم و مصر و چين و خيول « 2 » عربى و بغال « 3 » نامى و غلمان « 4 » رومى و آلانى و قبچاق و سرارى ترك و ختايى و بربرى حاصل شد كه فذلك آن در عقد محاسب و هم نگنجد . از بسيارى زر و جواهر ثمين و نفايس امتعه كه از خزانهء خليفه و خانهء نوّاب و اركان دولت و اعيان حضرت و اغنيا و متموّلان « 5 » بغداد بيرون آوردند ، « 6 » زمين صورت « اخرجت الارض اثقالها » گرفت ، و از تعجّب چندان مالها « قال الانسان مالها » . و اين سخن مشهور باشد « 7 » كه چون خليفه ناصر « 8 » لدين اللّه دعوات « ارجعى » را اجابت كرد ، از وى دو مصنع زر ماند . نبيرهاش مستنصر روزى با خادمى كه محرم آن راز بود بر سر آن رفت و گفت از اجل همان مقدار مهلت مىخواهم « 9 » كه اين زرها را به دست قلّت التفات انفاق كنم . خادم خنده زد .
مستنصر بر آن ترك بىادب خشم آورد . از موجب خنده سؤال كرد . گفت در خدمت جدّت به همين موضع آمدم . از اين دو مصنع هنوز يكى پر شده بود ، گفت مدت زندگانى من چندان مىبايد كه اين دو مصنع را تمام مالامال گردانم . از اختلاف اين دو آرزو تعجب نمودم . بارى مستنصر آن توفيق يافت و آن زرها را به مصرف خير صرف كرد و جز نام نيك هيچ « 10 » باقى نگذاشت . چون نوبت به مستعصم رسيد به امساك و تدنّق آن هر دو مصنع را باز مالامال ساخته بود . لا جرم عاقبت چون تصيحف آن مصنع شد ، هلاكو خان در نفى و ابقاء خليفه با ملازمان مفاوضت « 11 » پيوست . گفتند اهل اسلام او را خليفهء رسول و امام به حق و حاكم بر دماء و فروج خود مىدانند . اگر از اين ورطه خلاص « 12 » يابد ، در حساب باشد كه از اطراف لشكرها بر وى جمع شود ، باز تدارك آن مهم « 13 » به خشم ركاب گردون ساى احتياج افتد . مرد عاقل اختيار فرصت فايت « 14 » نگرداند و مكنت امكان به خيال
هامش
( 1 ) اساس ، با : محلوفات . گ : محلويات .
( 2 ) گ : حبول .
( 3 ) با : به فال .
( 4 ) مل : غلامان .
( 5 ) گ ، مل : مقتولان .
( 6 ) با ، گ ، مل : آوردند كه .
( 7 ) با : شد .
( 8 ) گ ، مل : الناصر .
( 9 ) مل : خواهم .
( 10 ) با ، گ ، مل : هيچ از آن .
( 11 ) گ : معاوضت .
( 12 ) مل : خلاصى .
( 13 ) گ ، مل : آن مهم را .
( 14 ) مل ندارد .