گشته و به حول و قوّت خويش اعتماد نموده بىحجّتى ظاهر و دليلى باهر ، به مجرّد گمانى « 1 » باطل توهّم آن كرد كه مگر حضرت سلطنت شعارى به تسخير بلاد عراق و فارس و طمع خزاين و دفاين او بدان طرف حركت فرموده است . « 2 » خورشيد رايش « 3 » در عقدهء وساوس افتاد و حصر تدبيرش در تيه تفكّر شاهراه صواب گم كرد و به ظنّى خطا خود را در معرض امرى خطير آورد و جوابى چند از سر كبر و گردنكشى مصحوب نوكرى با ابو سعيد ملك پيش بندگى حضرت فرستاد ، و كلماتى كه از معانى آن « 4 » تمهيد مبانى مخالفت فهم مىشد و بر قسوة مضادت دلالتى ظاهر داشت به عرض رسانيد . « 5 » حضرت سلطنت شعارى بدان التفات نفرمود « 6 » و آن نوكر را رعايت نموده بر زبان او رسالتى كه مبنى بر مصالحت « 7 » و مشعر بر « 8 » موافقت باشد ارسال فرمود . اين « 9 » مقدار گفت كه اگر آمدن او را مانعى « 10 » باشد ، اميرى از امراء خود به آن مقدار لشكر كه يراق داند « 11 » به وقت يورش بفرستند . چون اين قاصد پيش امير زاده اسكندر رسيد ، او را خود « 12 » شقاوت بخت و نحوست طالع باعث و محرص بود تا سخن صواحب اغراض « 13 » به سمع قبول اصغا نموده ، و به خيال عشوه و نيرنگ افتاد « 14 » و در چاه غصّه و بلا و معارك هلاك و فنا رفت . « 15 »
فاذا اراد اللّه رحلة دولة « 16 » * من دار قوم اخطأ التدبيرا
زه از گوشه چو خواهد تافتن « 17 » سر * پديد آيد در آهنگ كمان ور « 18 »
حاصل قصّه آنكه مكاوحت و مخالفت ظاهر گردانيده خطبه و سكّهء آن ممالك به نام خود كرد و راههاى خراسان را فرمود تا مسدود گردانيدند . به سرحدها سوار تاخت
هامش
( 1 ) مل : گمان .
( 2 ) مل ندارد .
( 3 ) اساس : راتش .
( 4 ) با ، گ ، مل : او .
( 5 ) اساس ، با ، گ : رسانيدند .
( 6 ) اساس : بفرمود .
( 7 ) اساس : مصلحت .
( 8 ) اساس : مبنى از . مو ندارد . گ خوانده نشد .
( 9 ) با ، گ ، مل : و آن .
( 10 ) اساس : مانع .
( 11 ) اساس : عراقاند . با : براقاند . گ : براق راند ( كذا ) مل : يراق راند .
( 12 ) با ندارد .
( 13 ) با ، گ ، اساس : اعراض .
( 14 ) اساس : خوانده نشد . با ، گ ، مل : افساد .
( 15 ) با ، گ : رفت ، شعر .
( 16 ) با ، گ : رجلة دولته . اساس : رجلة دولة .
( 17 ) اساس ، با ، گ : يافتن .
( 18 ) با ، گ : زر . اين بيت را مل ندارد .