غياث الدّين شول بازگشته پيش سلطان زين العابدين آمد و كيفيّت بىمروّتى و سست پيمانى سلطان ابو يزيد عرض كرد . سلطان زين العابدين را « 1 » در مبدأ يورش و ابتداء حال سلطنت غيبت عم موجب ازدياد غم گشت و خاطرش « 2 » از اين معنى بسيار كوفته شد . هم در اين اثنا حسين اوداجى با سيصد « 3 » مرد كه قشون او بود چون از شيراز بيرون آمدند « 4 » بگريخت و به جانب مخالفان ملحق شد . « 5 » سلطان زين العابدين بيش از حدّ متوهم گشت .
در اين حال قاصدى از راه اصفهان برسيد و خبر امرا « 6 » رسانيد كه از لشكر شاه يحيى جدا شدهاند و از لرستان متوجّه بساط بوس گشته در اين زودى به شرف زمين بوس مستسعد مىشوند .
زين العابدين را از اين فتح بشاشتى تمام و خرّمئى ما لا كلام روى نمود . بعد از لحظهاى « 7 » امرا را « 8 » استقبال كردند . چون به معسكر همايون رسيدند و شرف دست بوس دريافتند « 9 » ، زين العابدين نوازش بيش از حد فرمود . خلع « 10 » پادشاهانه و كمرهاى مرصّع و بارگيران كوه پيكر و زر و زيور بىقياس بديشان سيورغال فرمود . روز ديگر مجموع لشكر فارس خود را به « 11 » لباس جنگ بياراستند و به صحراى عرض آمدند . ميمنه و ميسره و قلب و جناح ترتيب داده . و از آن جانب يحيى كه سالها صيت بهادرى و پهلوانى او با بريد « 12 » صبا ، مشارق و مغارب جهان پيموده ، به ترتيب جوانغار و برانغار « 13 » و قول مشغول گشت . « 14 » فامّا لشكر او نيمه بل دو دانگ لشكر فارس نبود و دليرى جنگ روياروى « 15 » نداشت . از آن يورش « 16 » نادم گشت . آن روز تا نماز ديگر در مقابل يكديگر بايستادند . امّا از هيچ طرف جنگ نكردند . چون شب در آمد هر يك به معسكر خود رفتند . در شب شاه يحيى بنا بر احتياط « 17 » كوچ كرد و نزديك آب فرود آمد و پل را بشكست و ديوارى پيش
هامش
( 1 ) با ندارد .
( 2 ) مل : خواطرش .
( 3 ) اساس : شسصد ( كذا )
( 4 ) با : آمد .
( 5 ) با ، گ ، مل : به جانب مخالفان رفت .
( 6 ) مل : امرا را .
( 7 ) با : بعد از آن لحظه .
( 8 ) با ندارد .
( 9 ) اساس : دريافت .
( 10 ) مل : خلاع .
( 11 ) فقط در مد .
( 12 ) گ : برند .
( 13 ) اساس : بوانغار .
( 14 ) با : گشتند .
( 15 ) با ، گ ، مل : و زور بازوى .
( 16 ) اساس : نورش .
( 17 ) با : احتياج .