شاه شجاع ايشان را طلب داشت و تفحّص نمود . ايشان در خاك افتادند و گفتند « 1 » للّه را بندگى حضرت « 2 » تفحّص اين قضيه بفرمايد كه اين بندگان از اين كتاب « 3 » خبر ندارند . شاه شجاع گفت كه « 4 » اين خط شما هست يا نه ؟ گفتند : بلى به خط ما مىماند امّا ما از اين خبر نداريم . شاه شجاع در غضب رفت و گفت خط شما باشد چون خبر نداشته باشيد ؟ « 5 » ايشان گفتند در اين قضيه ما قتل خود پيش خود « 6 » نهادهايم . امّا آن حضرت تحقيق « 7 » مملكت خود بفرمايد و به غور برسد . شاه شجاع نيك انديشهمند شد . « 8 » اتفاقا شاه حسن را درد در پاى بود و مسهل خورده در خانه مانده . شاه شجاع بفرستاد كه اين مكتوب از كجا به دست تو افتاده ؟ شاه حسن گفت دو هزار دينار به دواتدار خواجه تورانشاه دادم و اين مكتوب بستاندم . دواتدار را طلب كردند و به چوب و اشكنجه بيم كردند . اقرار نياورد . « 9 » ديگر باره پيش شاه حسن فرستاد كه هر چند دواتدار را چوب زديم مىگويد از اين خبر ندارم . شاه حسن پيغام كرد كه خواجگان را چوب مىبايد زد « 10 » تا اقرار آورند .
دواتدار چه كند ؟ شاه شجاع گفت بهتر از اين مىبايد . كسى مكتوبى « 11 » چنين را در كيسهء دفتر مىنهد اين چه سخن باشد ؟ امير حسن قورچى را بفرستاد كه شاه حسن را مىزن تا راست بگويد اين مكتوب از كجا آورده . امير حسن آقا چون برسيد [ و شاه حسن را ] « 12 » به تشدّد و عقوبت كشيد ، او در جواب گفت كه در اين قضيه من گفتم كه محمود حاجى عمر منشى « 13 » به خط ايشان نبشته است . « 14 » كه مرا از ايشان بيمى بود . گفتم شايد كه ايشان از ميان بر افتند ، خدا نخواسته بود ، حاكم پادشاه است . حكم شد كه او را بگيرند و خانومان او تاراج كنند . بعد از اشكنجهء بسيار به زه كمان مقتول گردانيدند . اين خبر به پدرش سيّد معين الدّين اشرف رسانيدند . به نماز جنازهاش حاضر نشد « 15 » و گفت هر كس كه سخن پدر نشنود و پيروى جدّ خود نكند « 16 » سزاى او اين باشد . سادات را با ظلم و فسق
هامش
( 1 ) اساس : گفت .
( 2 ) اساس : حضرت را .
( 3 ) فقط در اساس .
( 4 ) فقط در اساس .
( 5 ) اساس : باشند .
( 6 ) فقط در اساس .
( 7 ) اساس : كار .
( 8 ) گ ، مل : نيك انديشه شد .
( 9 ) اساس : بياورد .
( 10 ) گ ، مل ندارند .
( 11 ) با ، گ ، مل : مكتوب .
( 12 ) با ندارد .
( 13 ) همه نسخهها جز اساس : ميشى .
( 14 ) با ، گ ، مل : نوشت .
( 15 ) اساس : بشد .
( 16 ) اساس : بكند .