امير مبارز الدّين نيز پسر را به زبان « 1 » معذور داشت و فرمود كه در امر « 2 » حكومت از اين نوع بسيار واقع شده است . به حمد اللّه بيگانه نيست . اكنون مىبايد كه همهء قوم و خلق خود را رعايت نمايى ؛ و مرا در اين زمان رغبتى به حكومت و سلطنت نمانده است . تا آن زمان كه حيات « 3 » باقى است گوشهاى مىخواهم كه به « 4 » فراغت به طاعت و عبادت مشغول توان بود . در اين مجلس بدين نوع از يكديگر جدا شدند و شاه شجاع چند كس « 5 » را مقرر كرد كه ملازم پدرش « 6 » باشند و هر كس « 7 » و هر چيز طلب دارد پيش او حاضر گردانند .
فامّا پدرش را همگى همّت بر انتقام مقصور بود و طبيعت او بر اراقت « 8 » خون و قساوت قلب و غدر مجبول . چون بر اين حال روزى چند بگذشت ، روزى امير حسين جاندار پيش شاه شجاع آمد و تقرير كرد « 9 » كه حاجى ارغون محمّد شاهى پيش من آمد و گفت به خلوت سخنى دارم . چون خلوت شد پرسيدم كه سخن چيست ؟ گفت اول سوگند ياد مىبايد كرد كه اين سرّ فاش نكنى . گفتم بگوى . گفت امير مبارز الدّين [ سلام مىرساند و مىگويد مرا بر تو اعتماد تمام است و از اين حال كه بر من گذشته است و مىگذرد مرا شب خواب نمىآيد و روز آرام و قرار نيست تا آن زمان كه انتقام خود نكشم ؛ و جمعى كثير را نام برد از امراى قشونات كه اتّفاق كردهاند . و گفت : امير فخر الدّين اينجو و پسر و برادر زاده و قريب دو هزار سوار هستند از سپاهيان قديمى كه عهد و ميثاق بستهاند كه با ما موافقت كنند و برين مقرّر گردانيدهاند كه روز جمعه در مسجد عتيق با بعضى مضايق طريق قصد شجاع « 10 » كنند و چون او از ميان برداشته شود تربيت شما من دانم كه چگونه مىبايد كرد . اكنون از تو درين حال طلب موافقت كرده است . حسين جاندار مىگويد چون اين كلمات بشنيدم ارغون را دشنام دادم و گفتم به من اين گمان مىبرى كه من با شاه شجاع « 11 » مخالفت كنم ؟ مصراع :
زهى تصوّر باطل زهى خيال محال
هامش
( 1 ) گ ، مل ندارند .
( 2 ) گ ، مل : امور .
( 3 ) با : حكايت .
( 4 ) با ندارد .
( 5 ) اساس ندارد .
( 6 ) مل ندارد .
( 7 ) مل ندارد .
( 8 ) گ : ارافت . با : رأفت .
( 9 ) گ ، مل : پيش او تقرير كرد .
( 10 ) مل : شاه شجاع .
( 11 ) گ ، مل : من با شما .