ذكر گرفتن شاه شجاع پدر را و ميل كشيدن
چون از تبريز مراجعت نمودند ، امير مبارز الدّين فرزندان را به زبان بسيار مىرنجانيد و جلدوى لشكر به شاه يحيى داد و در فتحنامهها كه به اطراف فرستاد ذكر جلادت و بهادرى او كرده و به هيچ گونه ملتفت شاه شجاع و شاه محمود نمىشد و در خلاء و ملاء ايشان را به سخنان ناپسنديده مىآزرد ، و بدين اسباب ميان پدر و فرزندان غبارى تمام بنشست . همواره ايشان را تخويف مىنمود به گرفتن بعضى و كور كردن و كشتن ، تا فرزندان جازم « 1 » شدند كه ايشان را از پدر ملالتى خواهد رسيد . اين مشورت با شاه سلطان در ميان نهادند و شاه سلطان محرّك فرزندان شد بر آنكه پدر را بگيرند و گفت اگر پيش از او تدبير اين قضيه نكنيد ، چون به اصفهان رسيد او شما را خواهد گرفت و مرا كور خواهد كرد و فلان و فلان از نوكران شما خواهد كشت . حاصل قصّه « 2 » آنكه با يكديگر به عهد و سوگند متّفق شدند كه چون به اصفهان رسند امير مبارز الدّين را بگيرند و مقيّد گردانند ؛ و اين راز را با محرمان خود در ميان نهادند .
در روز سه شنبه منتصف رمضان سنهء تسع و خمسين « 3 » و سبعمأية به اصفهان رسيدند .
چون دو روز بگذشت شاه سلطان در نيمهء شب پنجشنبه با يك كس پياده به وثاق شاه شجاع آمد و گفت به اجازهء شما كه من همين زمان مىگريزم كه استماع افتاد كه حكايت عهد ما به امير مبارز الدّين رسانيدهاند و اگر اين سخن اعتبارى دارد ، فردا يك كس از ما جان نمىبرد . مقرّر بر آن كردند كه على الصّباح قبل از طلوع آفتاب اين كار آخر گردانند .
شاه شجاع جماعتى را كه با خود مخمّر كرده بود طلب فرمود و على الصّباح بر قصد پدر در خانه آمد . امير مبارز الدّين در حجرهء « 4 » بالاخانه به تلاوت مشغول بود و مولانا
هامش
( 1 ) با ، گ : خرم . اساس : جزم .
( 2 ) مل ندارد . گ : قصد .
( 3 ) با : خمس و تسعين .
( 4 ) گ : جره .