بدان صفت كه گفته بود كارد فرمودم و چون تمام شد پيش بردم . به دست خود گرفت بسيار بسائيد و گفت نيكوست . بعد از آن گفتم چون شجاع « 1 » به ديدن من آيد مرا بغل خواهد گرفت . چندانكه دست من به پشت او رسد او را محكم بگيرم و خود را بر بالاى او افكنم . تو بايد كه « 2 » فى الحال كار او آخر كنى . و ديگر تقرير كرد كه شخصى هست نوكر علاء الدّين قصّاب . او را نيز هم از اين نوع حكايتها گفته است . و پهلوان خرّم تقرير كرد « 3 » كه اگر پادشاه گناه آن كسان عفو فرمايد آنچه مرا معلوم شده است از اين باب عرضه دارم . پادشاه فرمود كه از بعضى عفو كنيم . فامّا « 4 » بعضى نيز باشند كه سياست بايد كرد .
پس شاه شجاع فرمود كه اين قضيه را ديوانى « 5 » مىبايد نهاد و سؤال جواب هر « 6 » يك يك قلمى كرد . پس امير فخر الدّين اينجو را طلب نموده « 7 » از او سؤال كردند . « 8 » گفت آرى امير مبارز الدّين ، « 9 » عبد الهادى را پيش من فرستاد و گفت اگر در اين امر با ما موافقت مىكنى از املاك اينجويى كه از تاشى خاتون « 10 » و محمود شاهيه منتقل شده است ثلثى را به تو گذارم .
چون سخن بدينجا رسيد شاه شجاع ، خواجه قوام الدّين محمّد صاحب عيار را و قاضى بهاء الدّين و امير اختيار الدّين حسن قورچى را پيش پدر فرستاد كه رمضان همشيره و محمود فرّاش را همراه خود برند و مواجهه كنند . چون بدانجا رفتند و اين سخن در ميان آورند ، همه را به تحقيق پيوست كه امير مبارز الدّين اين معنى در خاطر داشته است .
بعضى از ملازمان امير مبارز الدّين را به قتل آوردند و او را به قلعهء تر « 11 » كه در گرمسير شيراز است فرستاد . بعد از چندگاه در آن قلعه رنجور شد و مرض متمادى گشت و هواى آن موضع به غايت گرم بود . بعد از آن گفتند « 12 » كه او را به قلعهء بم برند ، در راه وفات يافت در اواخر ربيع الاخر سنهء خمس و ستين و سبعماية . ولادت او در اواسط
هامش
( 1 ) با : شاه شجاع .
( 2 ) اساس : تو به اندكى .
( 3 ) با ، گ ، مل : گفت .
( 4 ) گ : و . مل : و از .
( 5 ) با ، گ ، مل : ديوان .
( 6 ) فقط در اساس .
( 7 ) اساس : كردند .
( 8 ) با : كردم .
( 9 ) اساس : كردند .
( 10 ) همه نسخهها : خواتون .
( 11 ) نزهة القلوب : تبر . به صورتهاى تيژ ، تيز ، تير نيز آمده است .
( 12 ) همه نسخهها جز اساس : فرمود .