ايمن نبودند اين صورت واقع شد . اكنون متوقّع آن است كه ترك فكرهاى فاسد گيرد تا چنانچه مطلوب اوست ما بدان نوع زندگانى كنيم . چون امير دولتشاه بدانجا رسيد ، امير مبارز الدّين به هيچ وجه گوش به سخن دولتشاه نكرد و نوكران و ملازمان « 1 » را فرمود كه به تيغ و تير جواب او گويند . « 2 » دولتشاه [ نيز مستعد حرب گشته به يك ساعت جمعيّت ايشان را از هم فرو ريخت ] « 3 » چون عاجز شدند « 4 » امير مبارز الدّين طلب مصالحه كرد و به عذر خواستن مشغول شد . گفت از بسيارى زحمت و مشقّت كه به من رسيده است نمىدانم چه مىكنم و چه مىگويم « 5 » و الّا مرا كيست به جاى شجاع ؟ دولتشاه مراجعه كرد و صورت حال پيش شاه شجاع عرضه داشت . شاه شجاع ، قاضى ممالك ، مولانا بهاء الملّة و الدّين « 6 » را بفرستاد و گفت مىبايد كه به هر چه قرار و عهد و پيمان در ميان آيد به سوگند مؤكّد گردانند تا او را بياوريم و در دار الملك شيراز به هر موضع كه او را اختيار كند ، و هر كس كه او اختيار كند ملازم او باشد . مولانا بهاء الدّين پيش امير مبارز الدّين رفت و شرايط رسالت به جاى آورد و گفت از بهر اطمينان طرفين به هر قرار كه مىرود به سوگند مؤكّد مىبايد ساخت . امير مبارز الدّين به خدا و رسول و كتاب و استحلال محرّمات و تطليق محلّلات سوگند خورد كه با او هيچ بدى در خاطر ندارم « 7 » و كسى را نفرمايم « 8 » و با دشمنان او موافقت نكنم « 9 » و جانب او بر جميع فرزندان ترجيح نهم . چون اين معاهدات رفت او را به شيراز آوردند و شاه شجاع به ديدن او رفت . در تمام خدمت و تواضع ، پاى پدر را بوسه داد و پيش او بر پاى بايستاد و بسيار « 10 » بگريست و عرضه داشت كه اين صورت تقدير الهى بود . ديگر آنكه هميشه قهر و غضب امير به مرتبهاى بود كه از هر كس اندك غبارى بر حاشيهء خاطر نشستى ، آن كس را از حيات اميدى نماندى . از و هم جان خود بود كه مرتكب آن امر شديم و حالا در آنچه واقع شد اختيارى نمانده . امروز به قدم اعتذار « 11 » ايستادهايم تا هر چه رضاى مخدومى بود بدان موجب به تقديم رسانيده آيد .
هامش
( 1 ) با ندارد .
( 2 ) گ : گوئيد .
( 3 ) اين عبارت را با ندارد .
( 4 ) با : بدانجا رسيد .
( 5 ) با ندارد .
( 6 ) مل : بهاء الدّين .
( 7 ) مل : خواطر .
( 8 ) اساس : بفرمايم .
( 9 ) اساس : بكنم .
( 10 ) اساس ندارد .
( 11 ) گ ، مل : اقتدار .