تدبير كردند و حكام و امراء حشم مطابق و موافق شدند و هر يك به خط خود پايان محضر مزوّر را چون نامهء اعمال مسوّد گردانيدند ، اتابك نيز بدان رضا داد و مترصّد فرصت شدند . و سيد از غايت استظهار به كمال عنايت ايلخانى ، هر چند ناصحان و مشفقان بر سلوك جادهء سقط و ابتهاج منهج به حفظ محرّض مىگشتند بدان التفات نمىنمود و پنبهء غفلت از گوش بيرون نمىكرد . و در غلواى اين بلوا خبر رسيد كه در كرمان سواد لشكر تكودار از طرف سيستان ديدهاند . سيّد به خدمت اتابك كس فرستاد كه آوازهء حركت ياغى فايض شد و ما را به اتّفاق امرا و ايلچيان به مصالح احتشاد و استعداد قتال قيام مىبايد نمود ؛ با سر حد لشكر كشيد كه بايد كه اتابك به قلعهء اصطخر رود و فارغ البال آنجا اقامت فرمايد تا ما از اين مصلحت فارغ شويم ، آنگاه ترتيب اسباب نموده توجه به صوت حضرت كرده آيد . اين پيغام « 1 » علاوهء معادات گشت . اتابك گفت عماد الدّين علوى ما را در قلعه محبوس مىكند . جواب فرستاد كه ترتيب ما يحتاج كند و اسباب ما لا بد معدّ دارد « 2 » تا ما عازم قلعه شويم . و از مماليك اتابكى چند نوكر را فرستاد كه او را بياوريد و اگر نتوانيد كارش آخر كنيد . ايشان برفتند . قضا را سيّد سوار شده بود و كوكبهاى عظيم با وى در ميان بازار ديدند . گفتند فرمان بر اين وجه است كه به بارگاه اتابك حاضر شوى . چون سخن نه بر سنّت ادب شنود جوابى خشن گفت . مقدّم ايشان در وى آويخت . به تصرّف قوّت هر دو از مركب جدا گشتند . سراج الدّين لر ضربى زد و كار سيّد به آخر رسانيد . مردمى كه از عقب سيّد بودند همه متفرّق شدند و اين حال در بيستم شوال سال مذكور بود .
بعد از آن تمامى « 3 » خلايق را در شهر منادى كردند كه چون عماد الدّين علوى توفيرات نابوده را التزام نموده بود و ممالك خراب و رعايا مستأصل خواست گشت ، او را از دست برگرفتيم . بايد كه هر كس به مصلحت خويش مشغول بود . عوام محلّات به اعلام و طبول شادى كنان فوج فوج مىرفتند و به در خانهء اتابك تهنيت مىگفتند بعد از آن سيّد جمال الدّين محمّد بن عمر كه خويش سيد عماد الدّين بود طلب داشتند . او فارغ از
هامش
( 1 ) با ، مل : مقام .
( 2 ) با : سازد .
( 3 ) اساس ، مل : بآئين .