عمّال را بند كرد و بر توالى پيغام « 1 » پيش اتابك مىفرستاد كه عزم بندگى حضرت كند .
نوّاب اتابك در تصميم عزايم مهره تعويض بر بساط تلفيق مىانداختند سيّد عماد الدّين بيست و دوم رمضان سنه ثلاث و ثمانين و ستماية به ميدان سعادت نزول فرمود و بارگاهى ملوكانه برافراشت . اتابك را توقّع آن بود كه چون سيّد برسد اول پيش او رود ؛ و سيّد به عنايت ايلخانى « 2 » مغرور بود ، التفات به اتابك نكرد . اين « 3 » نيز موجب مادهء عداوت گشت و ارباب سعايت در ميان افتاده به اتابك گفتند كه عماد علوى كمينه « 4 » بندهاى از بندگان اين درگاه دولت پناه است ، از كجا مكنت اين جسارت يافت . بعد ما كه در اردو قصد اخراج و ازعاج از مملكت موروث پيوسته باشد ، چندين طلسمات تزويرى بر هم بسته . اگر رأى اتابك بر عثرات « 5 » و هفوات چنين اقوال و افعال « 6 » اعضا « 7 » مىفرمايد ، بىشك داستان اين عجز و قصور چون علك خائيده در دهان مانند گل شغبه بنان پير و جوان گردد ، بلكه مضحكهء بنات نارسيده باشد . در پس چرخه دوك تا به ابناء و بنات ملوك چه رسد و به يكپارچگى از رونق كار سلطنت . مصراع :
پس از اين طشت خواه و دست بشوى
از اين نوع كلمات و تحريصات كه عطارد را در غلط و وهم اندازد و عقول عقلا را خيره گرداند ، به تخصيص با رأى عورتى كه « و هنّ ناقصات العقول » . تا اتابك گفت تدبير اين چيست ؟ رأى زنان او گفتند محضرى موشّح به شهادات حكام و اكابر و ايمه و ساير طوايف بنويسند ، مدارج آن منطوى برين صورت كه عماد الدّوله عماد الدّين علوى در حق خلايق بد انديش بود و به قصد اغراء « 8 » خواص و عوام پيش آمده و حاصلات ملك را در وجه قروض خاصّه نهاده ، طوايف اهالى اجماع كرده براى بقاى رونق ملك و نظام مصالح جمهور او را به قتل آوردند . لا محاله از بهر يك نفس ، ملكى را عرضهء تخريب نخواهند فرمود .
هر چند نازكى [ ياسا و باريكى ] « 9 » كار مغول بر اتابك پوشيده نبود ، چون نواب او اين
هامش
( 1 ) با : پيام .
( 2 ) اساس : ايلچيانى .
( 3 ) همه نسخهها جز اساس : آن .
( 4 ) همه نسخهها جز اساس : كمتر .
( 5 ) با : عشرات .
( 6 ) با : افعال و احوال و افعال .
( 7 ) اساس : امضا . با ، گ : اعضا .
( 8 ) اساس ، مل : اعراض .
( 9 ) با ندارد .