تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جغرافياى حافظ ابرو ( فارسى ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
مماطلت با ايلچيان احمد از حد بگذشت ، از پيش سلطان احمد مقرر كردند كه طاش منگو « 1 » حاكم تمامت ممالك فارس باشد ، بلغان را از عاج كرده « 2 » ممالك و اموال را محفوظ و مستخلص گرداند و اگر تمكين نكند « 3 » اتابك يوسف شاه لر با لشكرهاى آن نواحى به مدد و معاونت طاش منگو « 4 » متوجه شيراز شوند . طاش منگو « 5 » در مقدمه از اصفهان حسام الدّين محمّد را كه نايب ديوان اتابكى بود با ايلچيان بفرستاد ، و معلم از مضمون احكام و منذر از توجه لشكرها « 6 » . بلغان را خوفى تمام بود و استعداد سفر خراسان كرد « 7 » و بعد از آن كه از شيراز بيرون آمده بود عطفه‌اى « 8 » كرد و خانهء حسام الدّين محمّد را فرو گرفته او را به قتل آوردند و ايلچيان كه همراه او آمده بودند متوهّم گشته مختفى شدند . چون اين خبر به طاش منگو « 9 » رسيد به استخصار اتابك يوسف شاه لر و استعداد لشكر مشغول شد . يوسف شاه با لشكر لر به موجب يرليغ سلطان متوجه « 10 » احمد گشته در كوشك زر به طاش منگو « 11 » رسيد و باشقاقان و نوكران بلغان از تبعات عصيان كه موجب غضب سلطان بود انديشه‌مند شدند . در اين اثنا بلغان به عزم تفرّجى از شهر بيرون آمد . باشقاقان « 12 » به اتفاق امراى چشم و ايلچيان كه از پيش طاش منگو « 13 » [ آمده بودند دروازه‌هاى شهر محكم فرو بستند . بلغان چون از اين واقعه خبردار گشت نه سامان مقاومت با طاش منگو ] « 14 » داشت و نه امكان دخول در شيراز . با خواجگان قوام الدّين بخارى و سيف الدّين يوسف آن مقدار كه از خزانه توانستند برداشتند و راه خراسان پيش گرفتند . « 15 » چون به جماعهء « 16 » شهزاده ارغون پيوستند مملكت فارس را در نظر او جلوه دادند . به موقع افتاد « 17 » ، ايشان را سيورغاميشى « 18 » و عاطفت فرمود . در شيراز بعد از آن باشقاقان « 19 » و امراى حشم به خدمت استقبال طاش منگو [ مبادرت نمودند و بدين
هامش
( 1 ) با ، گ ، مل : طاسميكو . ( 2 ) با : آيد . ( 3 ) اساس ، گ ، مل : نكنند . ( 4 ) با ، گ ، مل : طاسميكو . ( 5 ) با ، گ ، مل : طاسميكو . ( 6 ) مل : لشكرهاى . ( 7 ) با : كه . ( 8 ) گ ، مل : علفه . ( 9 ) مانند بالا . ( 10 ) با ندارد . ( 11 ) مانند بالا . ( 12 ) با ، گ ، مل : بيقاقان . ( 13 ) مانند بالا . ( 14 ) اين عبارت را با ندارد . ( 15 ) اساس ، گ ، مل : گرفت . ( 16 ) با ، گ ، مل : خدمت . ( 17 ) اساس : اقبال . ( 18 ) اساس : ايشان را سبقت و عافيتى . ( 19 ) با ، گ ، بابيقاقان .