متجلى شد . و آن مقامى است كه در آنجا احتياج از أكل برمىخيزد ، اگر صاحب آن مقام خواهد كه هرگز هيچ نخورد تواند . چون او در آن حال خود را بديد غرورى در او پيدا شد و با خود گفت :
ناخوردن صفت حق است و اين صفت مرا حاصل است . در باطن او دعوى خدايى سرزدن گرفت و ترك خوردن كرد . چندانكه چوبش مىزدم ، و چوب در دهان او مىكردم و شربت در دهان او مىريختم باز بدر مىريخت و به حلق او فرونمىرفت . بگذاشتم تا مگر به نصيحت و خوشى خود خورد ، هرچند كوشيدم هيچ نخورد تا شش سال برآمد و به خدمت قيام مىنمود . و يك سعادت او اين بود كه هرگز خود را از من بىنياز ندانست و اگرنه اين بودى هم در آن ورطه از دست بدر رفتى و از پاى درآمدى و هلاك شدى . و من مدت سى و هفت سال است تا به اشارت شيخ قدس الله سره به ارشاد طالبان مشغولم و چندين طالبان ديدم . همچنين مردى كه اين محمد است كه او را به لذات دنيا و نفس خود هيچ ميلى نباشد نديدم . و مدت بيست و پنج سال است كه در ميان درويشان است و برادر او خادم است و ديگر خادمان كه پيش از اين بودهاند هيچكس از لفظ او نشنوده باشد كه : مرا چيزى مىبايد ، نه از طعام و نه از جامه . هرگز چيزى كه بحظ نفس او نسبت داشته باشد كسى از زبان او نشنيده .
و با آنكه رنجوريهاى سخت كشيده است هرگز كسى او را خفته نديده و از هيچ آفريده دوا نطلبيده . القصه در آن مقام ناخوردن بماند تا شش سال بعد از آن به كعبه مىرفتم و او را با خود ببردم ، و قصد من آن بود كه مىديدم كه : جماعتى اين حال را از او عجب مىداشتند و در قدرت حق تعالى به شك بودند ، و ايشان را زيان مىداشت ، تا در راه ببينند و بىگمان بدانند كه چيزى نمىخورد و آن شبهه رفع شود . برفتيم و آن جماعت را شك برخاست چون به مدينه رسيديم او را گفتم : اگر امت محمد رسول الله و مريد منى ، آن مىبايد كرد كه رسول ( ص ) كرده و من مىكنم ، و اگرنه برخيز و برو كه
خمخانه وحدت ( فارسى ) — صفحة 115
مساهمون: علاء الدوله سمنانى
ص١١٥