كه پس از اندك زمانى ، كودتاى رضاخان و جريانهاى پس از آن رخ داد كه اجازهء بروز انديشههاى آخوند را نداد . البته در آن چند سال ، شايد انتظار از ميرزاى نائينى بود كه به انديشهء آخوند بپردازد كه نپرداخت .
نه تنها شاگردان ، به تأييد قدرت ، بلكه فرزند مرحوم آخوند ( آقاى ميرزا محمّد آقازاده ) ، تاج او را بر سرش مىگذارد ؛ يعنىفرزند بزرگترين مخالف استبداد ، مؤيّد يك مستبد ( رضاخان ) مىشود . توجيه شما در برابر اقدام عمويتان چيست ؟
هيچ توجيهى ندارم . به هر حال ، عمو ، سمت ابوّت و بزرگى دارد ؛ امّا من اين اقدام را نمىپسندم . البته مىدانم كه ايشان تحت فشار و الزام اجتماعى به اين امر اقدام كرد .
در آن زمان ، رضاخان ابتداى قدرتش بود و هنوز به اقدامات ضدّ مذهبى دست نزده بود و آن تنفّر سالهاى پايانى سلطنتش در ميان مردم وجود نداشت . اين نگاه به او تا سال 1308 وجود داشت ؛ چراكه مردم از ناامنى سالهاى پايانى قاجاريه به ستوه آمده بودند و او با استبداد توانسته بود ، امنيت را بازگرداند . در قضيهء مجلس مؤسّسان ، به مرحوم آقازاده و پدرم ( دو فرزند آخوند ) بسيار فشار آوردند تا در اين مجلس حضور يابند كه هر دو نپذيرفتند . امّا در قضيهء تاجگذارى الزام كردند كه حتماً بايد آقازاده در اين مراسم شركت كند و حتى برخى از مردم هم به ايشان فشار آوردند . بنده فكر مىكنم كه مرحوم آقازاده ( عمويم ) از ابتدا پايان كار رضاخان را مىديد ، چرا كه مرد باهوشى بود . نقل مىكنند در سال 1308 ، عموى بزرگ بنده ( آقا ميرزا مهدى ، پسر بزرگ آخوند ) از نجف براى زيارت به ايران آمد . در تهران با رضاخان ملاقاتى داشت .
در آن ملاقات ، رضاشاه به او گفته بود كه مشهد مشرّف شديد ، سلام من را به آقاى آقازاده ، اخوى ابلاغ كنيد و از قول من به ايشان عرض كنيد كه امنيت خراسان را از شما تقاضا مىكنم . مرحوم آقا ميرزا مهدى كه به مشهد مىرود ، مطالب را براى مرحوم آقازاده نقل مىكند . آقاى آقازاده مدّتى سرش را پايين انداخت و فكر كرد و سر بالا كرد و گفت : « كار من تمام است . اين شخص [ رضاخان ] مرا صاحب قدرت تشخيص
شناختنامه آخوند خراسانى ( فارسى ) — صفحة 317
مساهمون: مهدى مهريزى وهادى ربانى
ص٣١٧