اعتقاد به خداى مذكور نيز كمتر احساس مىشد . از اين ديدگاه ، تفاوتى ميان ليبراليسم و سوسياليسم نمىتوان در نظر گرفت ؛ چرا كه فردگرايى يا اصالت به جامعه ، هر دو بر مدار انسان ( در برابر خدا و هر چيز ديگر ) قرار مىگيرد . « 1 »
با اين نگاه ، « نظام مشروطه » در نظامهاى غربى فقط به محدود كردن تصرّف سلطان در امور مردم بسنده نمىكند و اين چنين نيست كه در چارچوب مذهب غربيان يعنى مسيحيت ، در امور مردم دخالت كند ؛ بلكه شريعت را از دخالت در امور جامعه مانع شده ، عقل جمعى را در پى ريزى قوانين اجتماعى ملاك قرار داده ، دين را به امور فردى محدود مىكند . در نتيجه نمىتوان مشروطه را نظامى خنثى دانست كه بر فرهنگ اسلامى قابل تطبيق باشد .
اين كه در تعريف آزادى هر ملّت ( حتى در غرب ) گفته شود : « عدم مقهوريتشان در تحت تحكّمات خودسرانهء سلطنت و بى مانعى در احقاق حقوق مشروعه ملّيه » يا تمام منازعات ملّتها با حكومتهاى خودشان صرفاً براى تحصيل آزادى از استبداد بيان شود و به هيچ وجه براى « رفع يد از احكام دين و مقتضيات مذهب » دانسته نشود ، قابل نقد است ؛ چرا كه « يكى از پرآوازهترين انقلابهاى جهان كه در راه آزادى سخت جنگيد ، همانا انقلاب بورژوازى فرانسه در اواخر سدهء هيجده ميلادى بود . . .
كه هدف عمده و اصلى آن پايان دادن به قدرت و اختيارهاى مذهب بود » . اساساً در يك رژيم مشروطهء غربى ، آزادى در چارچوب مذهب مسيحيت نيست ؛ بلكه « هر كس بايد از آزادى مذهبى برخوردار و در داشتن و نداشتن مذهب نيز آزاد باشد ، و هيچ كس نبايد به خاطر داشتن يا نداشتن عقايدى مذهبى و يا انجام يا عدم انجام دستورهاى مذهبى ، زير فشار قرار گيرد » . « 2 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 100 و 101 .
( 2 ) . مطالعه برخى از كتابهاى دكتر رضا داورى و دكتر محمّد مددپور ، مانند در بارهء غرب و درآمدى به سير تفكّر معاصر در اين جهت مفيد است