شأن لها إلّاالإدراك ) ، نه التذاذ و اشمئزاز . از اين رو ، نمىتوانيم بدون مسامحه ، به آن لذت و تنفّر را نسبت دهيم . « 1 » البته ايشان حمل و توجيه ديگرى را نيز براى قوّهء عاقله بيان مىدارد و آن اين كه ممكن است مراد آخوند خراسانى « مطلق ادراك » باشد كه در اين صورت ، التذاذ و تنفّر معنا پيدا كند . وى اصل اين حمل را نفى نمىنمايد ، ولى آن را در پذيرش اصل مبنا ، ناكارآمد مىداند .
برخى نيز در بيان شرح كلام ايشان گفتهاند : ممكن است مراد آخوند خراسانى از قوّهء عاقله « مَنِ » فطرى و علوى انسان باشد . از اين رو ، به حقيقت ، التذاذ و اشمئزاز وجود دارد :
نفس انسان و آن « من » فطرى و علوى او واقعاً ملايمت و منافرتهايى دارد ، سواى ملايمتها و منافرتهايى كه براى قوّهء حاسّه ، متخيّله و عاقله است ؛ زيرا گاه امرى ملايم با حسّ و يا حتّى تخيّل آدمى نيست - نظير جهاد فى سبيل اللَّه - امّا نفس آن را مصداق اطاعت و انقياد از حقّ و مصداق ايثار مىشمارد و اذعان به ملايمت دارد . لذا ، انگيزهاى نداريم كه قوّهء عاقله را كه شأنش ادراك كليات است ، داراى التذاذ و اشمئزاز بدانيم ، بلكه اين مقدار هست كه آدمى بالوجدان الم و لذّت بعض اميال را درك مىكند ، گرچه ربطى به هيچ يك از قوا نداشته باشد ، بويژه آن كه در روايات ما به عقل ، امر به ادبار و اقبال شده است . و معلوم است كه قوّهء عاقله به معناى قوّهء درّاكه ، انبعاث و عدم آن را ندارد . لذا از لسان روايات هم بر مىآيد كه عقل مخصوص و منحصر در قوّهء عاقله مدرك كليات نيست . « 2 »
بيان سومى كه مىتوان در تفسير « قوّهء عاقله » گفت ، اين است كه مراد از آن ، ادراك عقلى باشد كه هم ادراك كليات را شامل مىشود و هم ادراك جزئيات را . اين تفسير در علم اصول رايجتر است ، گرچه انتساب التذاذ و اشمئزاز به آن ، از روى مسامحه است .
هامش
( 1 ) . نهاية الدراية فى شرح الكفاية ، ج 2 ، ص 319 و 320 .
( 2 ) . جزوهء « فلسفهء اخلاق » ، صادق لاريجانى ، ص 67 .