نظريهء پنجم « 1 »
اين نظريه با نظريهء دوم و چهارم اين شباهت را دارد كه متعلّق شوق را مفهومى موجود در ذهن مىداند كه آينهوار ، نمايانگر مصاديق و ما بإزاءهاى خود است و در اصطلاح به صورت مرآتى و فنايى لحاظ شده است . امّا تفاوت اين نظريه با دو نظريهء سابق در اين است كه متعلّق شوق در آن دو نظريه ، مفهوم طبيعتى خاص است . براى مثال ،
هامش
( 1 ) . اين نظريه را نگارنده به طور شفاهى از بيانات استاد صادق لاريجانى ، در مجلس درس استفاده كرده است . البته ايشان اين نظريه را به محقّق اصفهانى نسبت مىداد ؛ امّا نگارنده به دو دليل از انتساب اين نظريه به محقّق اصفهانى و استاد لاريجانى صرفنظر كرده است . دليل اوّل اين كه براى خوانندهء محترم اين احتمال وجود دارد كه نگارنده مطلب را به طور كامل و دقيق از بيانات استاد تلقّى نكرده باشد و از آن جا كه به متن خاصى - كه مورد تأييد استاد باشد - استناد نشده است ، امكان قضاوت در بارهء اين احتمال وجود نخواهد داشت . و دليل دوم اين است كه با توجّه به عبارات محقّق اصفهانى در نهاية الدراية ، انتساب جزمى اين نظريه به محقّق اصفهانى ، براى نگارنده امكانپذير نيست ؛ زيرا برخى از عبارات اين كتاب بدون تأويلات خلاف ظاهر و احياناً پيچيده ، به هيچ وجه با اين نظريه سازگارى ندارد كه براى نمونه به دو مورد اشاره مىكنم :
مورد اوّل : « فالتحقيق حينئذ تعلّق الأمر بالفرد بمعنى وجود الطبيعة » . ( ر . ك : نهاية الدراية في شرح الكفاية ، ج 2 ، ص 256 و 257 ) .
مورد دوم : « هذا معنى تعلّق الشوق بوجود الطبيعة لا كتعلّق البياض بالجسم حتّى يحتاج إلى موضوع حقيقى » . ( همان جا )
در بارهء عبارت اوّل بايد گفت كه در اين عبارت از متعلّق شوق با كلمهء « فرد » تعبير شده است . اگر شوق به مفهوم وجود تعلّق گرفته باشد نه به مصداق خارجى آن ، هيچ وجه معقولى براى اين كه از متعلّق شوق با كلمهء « فرد » تعبير شود ، به ذهن نگارنده نمىرسد .
در مورد عبارت دوم نيز مىتوان گفت كه اين عبارت در حقيقت جواب اشكالى مقدّر است و آن اشكال اين است كه اگر شوق به وجود تعلّق گيرد ، تحقّق شوق متأخّر از تحقّق وجود خواهد بود ؛ در حالى كه بعد از تحقّق وجود ، ديگر شوق باقى نمىماند تا به وجود تعلّق گيرد . با اندكى تأمّل روشن مىشود كه اگر شوق به مفهوم وجود تعلّق گيرد ، اصلًا با چنين اشكالى روبهرو نمىشويم تا محقّق اصفهانى با اين عبارت درصدد پاسخگويى به آن برآيد ؛ زيرا تحقّق متعلّق شوق - كه به معناى تحقّق مفهوم وجود است - به اين است كه انسان ، وجود را تصوّر كند . بنا بر اين ، جايى براى اين توهّم باقى نمىماند كه با تحقّق متعلّق شوق ، شوق انسان از ميان برود .
البته ، در عبارات محقّق اصفهانى قرينههايى نيز به نفع برداشت نظريهء پنجم ، مىتوان يافت ؛ امّا از آن جا كه اين بحث ، بحثى صرفاً استظهارى است ، از طرح مفصّل آن ، صرف نظر مىكنم .