چندان دور از ذهن نيست بپذيريم كه شوق ، به حكم ارتكاز ، به فرد خارجى تعلّق گرفته است و در هنگام تعلّقِ شوق ، به اين فرد توجّه داريم و از آن غافل نيستيم ؛ چنانكه برخى اصوليان نيز به اين مطلب قائل شدهاند . « 1 » امّا فرض اين است كه ما نتوانستهايم محذور تعلّق شوق به خارج را كه همان مشكل طلب حاصل است ، دفع كنيم و دست از اين ارتكاز برداشتهايم .
بايد توجّه داشت كه لازمهء اين بيان اين نيست كه طبيعتى را كه به صورت مرآتى و فنائى لحاظ شده است ، نمىتوان دوباره به صورت استقلالى - به همان معنايى كه در تقرير نظريهء محقّق عراقى گفته شد - لحاظ كرد . بلكه لازمهء آن اين است كه وقتى طبيعت ، به صورت مرآتى و فنائى لحاظ مىشود و به گونهاى در ذهن موجود مىشود كه آينه براى افراد خارجى آن است ، در اين هنگام نمىتواند به صورت استقلالى لحاظ شود ؛ به اين معنا كه با لحاظ استقلالى ، نقش مرآتى خود را از دست مىدهد .
اين لازمهء امرى نيست كه نتوان به آن ملتزم شد ؛ بلكه اين برهان روشن و قاطع آن را تأييد مىكند كه وقتى وجود ذهنى طبيعت ، نقش مرآتى را ايفا مىكند ، خودش ديده نمىشود و مورد غفلت است ؛ بلكه فقط افراد خارجى آن ديده مىشوند . و اگر به صورت استقلالى لحاظ شود ، خودش ديده مىشود و مورد توجّه واقع مىشود و ديگر مورد غفلت نيست . بنا بر اين ، لحاظِ استقلالى طبيعتِ موجود در ذهن ، در حالى كه نقش مرآتى را ايفا مىكند ، به اجتماع نقيضين خواهد انجاميد ؛ يعنى اجتماع ديده شدن و ديده نشدن و اجتماع غفلت و عدم غفلت .
روشن است اين فرآيند كه با نظر ثانوى ، شوق به متعلّق ابتدايى ، از ميان مىرود و به طبيعتى كه با وجودى ديگر در ذهن موجود مىشود ، تعلّق مىگيرد ، اختصاص به تحليلگرى دارد كه آگاهانه متعلّق واقعى شوق را كه امرى مغفول است ، مورد توجّه
هامش
( 1 ) . تسديد الأصول ، ج 1 ، ص 386 .