چنانكه به نظر ايشان ، طبيعتى كه به گونهء دوم لحاظ شده است نيز نمىتواند متعلّق شوق و اراده واقع شود ؛ زيرا چنانكه در مقدّمهء دوم ذكر شد در اين نوع لحاظ ، فقط خود ماهيت مورد لحاظ قرار مىگيرد و هيچ امرى كه خارج از ذات ماهيت باشد ، لحاظ نمىشود . طبيعت در اين لحاظ ، همان چيزى است كه در فلسفه از آن به « الطبيعة من حيث هى هى » تعبير مىشود و در جاى خود ثابت شده است ، براى طبيعتى كه اينگونه لحاظ شده باشد ، تنها حكمى كه امكانپذير است ، اين همانى طبيعت ، با خود او است نه هيچ حكمى ديگر ؛ حقيقتى كه در اصطلاح فلسفه از آن اينگونه تعبير مىشود : « الطبيعة من حيث هى ، ليست الا هى » .
بنا بر اين ، طبيعتى كه به گونهء دوم لحاظ شده باشد نيز ، نه مىتواند داراى مصلحت باشد و نه مطلوب و مراد . پس اگر قرار باشد شوق و اراده به طبيعت تعلّق گيرد ، به يقين به طبيعتى تعلّق مىگيرد كه به گونهء سوم مورد لحاظ قرار گرفته است ؛ يعنى طبيعتى كه هيچ توجّهى به خود او نداريم و به بيان ديگر خود او را نمىبينيم ؛ بلكه از آينهء او تنها افراد و مصاديقش را مىبينيم .
محقّق عراقى با استفاده از اين بيان ، نزاع معروفى را كه در بارهء تعلّق اوامر به طبايع يا افراد ، ميان اصوليان در گرفته است ، اينگونه تفسير مىكند كه عدّهاى از اصوليان معتقدند كه امر و طلب به طبيعتى كه به گونهء سوم لحاظ شده است ، تعلّق مىگيرد و عدّهاى ديگر معتقدند كه متعلّق امر و طلب ، همان مصاديق و وجودات خارجى هستند ، كه منشأ انتزاع مفهوم طبيعتاند . سپس ايشان نظر او را انتخاب كرده و بحث از متعلّق امر را به متعلّق شوق ، اراده ، محبّت ، علم ، ظن و بلكه همهء كيفيات نفسانى ، تعميم مىدهد . محقّق عراقى در اثبات اين ادّعا « 1 » دو دليل آورده است .
هامش
( 1 ) . گرچه ظاهر عبارت محقّق عراقى در هنگام طرح اصل ادّعايش ، تعلّق شوق و اراده به خود طبيعت است ؛ ولى بعد از تأمّل در عباراتى كه به عنوان توضيح اين ادّعا آورده است ، مىتوان اينگونه به محقّق عراقى نسبت داد كه مدّعاى وى در حقيقت تعلّق شوق و اراده به وجود ذهنى طبيعت است ، نه خود طبيعت ؛ زيرا چنانكه گذشت ، ايشان معتقد است كه شوق و اراده به طبيعتى تعلّق مىگيرد كه به خاطر ذهنى بودنش ، انسان به نظر تصديقى يقين دارد كه مغاير با خارج است ؛ هر چند كه به نظر تصوّرى آن را با خارج متّحد مىبيند . روشن است كه اين وجود ذهنى طبيعت است كه هر انسانى يقين به مغايرت او با فرد خارجى دارد و گرنه خود طبيعت ، بر فرد خارجى آن قابل انطباق و صادق است . دست كم در مورد خود طبيعت نمىتوان گفت هر انسانى يقين به مغايرت آن با فرد خارجىاش دارد . بله ، ممكن است فيلسوفى كه قائل به اصالت وجود است ، با دقّت فلسفى تفاوت و مغايرت طبيعت را با وجود خارجى فردش درك كند . بنا بر اين ، اگر مقصود محقّق عراقى تعلّق شوق و اراده به خود طبيعت مىبود ، بايد ذيل كلامش را مبتنى بر مسئلهء اصالت وجود كرده ، اينگونه تعبير مىكرد : هر چند كه فيلسوف قائل به اصالة الوجود يقين دارد به اين كه طبيعت با وجود خارجى فردش مغاير است .