تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شناختنامه آخوند خراسانى ( فارسى ) — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
معلول عالم هستى قلمداد كرد ؛ تالى فاسدى كه اگر از آن به استحالهء تحقّق صادر اوّل تعبير كنيم ، به ادبيات فلسفهء اسلامى نزديك‌تر شده‌ايم . در توضيح اين تالى فاسد تذكّر همين نكته كافى است كه هر ممكن الوجودى را كه صادر اوّل فرض كنيم ، ايجادى دارد كه مقدّم بر آن و يا دست كم هم‌راه با آن است و آن ايجاد نيز همين طور . پس هيچ كدام از وجودات عالم را نمىتوان صادر اوّل به حساب آورد . يكى ديگر از اين لوازم ، صدور كثير از واحد و به تعبير ديگر ، انتقاض قاعدهء « الواحد لا يصدر منه الا الواحد » است . توضيح اين كه اگر ايجاد ، حقيقتى غير از وجود داشته باشد ، بايد در فرايند اوّلين ايجاد عالم هستى كه توسّط واجب الوجود صورت مىگيرد ، دو حقيقت محقّق شود : يكى حقيقت وجود معلول ، و ديگرى حقيقت ايجاد آن و اين به معناى صدور كثير از واحد است . « 1 » اين در حالى است كه اگر قاعدهء « الواحد
هامش
( 1 ) . بايد اعتراف كرد كه در فرض پذيرش تعدّد ايجاد و وجود ، اگر كسى يكى از اين دو را علّت تامّهء ديگرىبداند - براى مثال ، فرض كنيد ايجاد علّت تامّهء وجود باشد - ديگر قاعدهء الواحد نقض نخواهد شد ؛ زيرا نخست ، ايجاد كه علّت وجود است ، از واجب الوجود صادر مىشود و سپس وجود از همان ايجاد ، صادر مىشود . شايد كسى بگويد اگر ايجاد را حقيقتى اعتبارى هم بدانيم ، باز تسلسل در اعتبار لازم مىآيد ؛ زيرا اين حقيقت اعتبارى ، براى تحقّقش به فرآيند اعتبار نياز دارد و اين فرآيند اعتبار نيز ، خود وجودى است كه ايجادى دارد . باز مىتوان آن ايجاد را امرى اعتبارى دانست كه نيازمند فرآيند اعتبار است و آن فرآيند نيز خود وجودى است كه ايجادى دارد و همين طور اين سخن قابل تكرار خواهد بود و اين چنين تسلسل پديدار مىشود . در جواب اين سخن بايد گفت اعتبارى بودن ايجاد را به گونه‌اى مىتوان تبيين كرد كه بر فرآيند اعتبار متوقّف نباشد . در اين تبيين ، وجود عبارت است از حقيقتى متأصل ، كه وقتى انسان نسبت اين حقيقت را با علّت آن كه آن نيز امرى اصيل است ، در نظر مىگيرد ، براى اين حقيقت ، ايجاد را اعتبار مىكند . اعتباريت ايجاد در اين تبيين ، تنها به اين معنا است كه اگر شخصى حقيقت متأصل وجود را به همان نحو كه ذكر شد - يعنى با توجّه به نسبت آن با علّتش - لحاظ كند ، اين اعتبار را خواهد كرد ، نه اين كه بالفعل چنين اعتبارى محقّق شده باشد . اين چنين روشن مىشود كه در اين تبيين ، تحقّق امر اعتبارى ( ايجاد ) حتى در عالم اعتبار نيز ضرورتى ندارد و در نتيجه فرآيند اعتبار نيز ضرورتى نخواهد داشت . بنا بر اين ، تسلسلى نيز رخ نخواهد داد . با اين تبيين از دو مفهوم ايجاد و وجود ، راه براى ادّعاى ديگرى هموار مىشود و آن اين كه بعيد نيست كه بتوان نظريهء كسانى را كه وجود و ايجاد را واحد و اختلافشان را اعتبارى مىانگارند ، بر خلاف آن چه در توضيح اشكال محقّق اصفهانى ذكر شد ، با همين تبيين توجيه كرد ، امّا با افزودن اين توضيح كه تعبير به وحدت حقيقى ايجاد و وجود در اين تبيين به اين دليل است كه در تبيين ياد شده ، انسان وقتى نسبت ميان حقيقت متأصل وجود و علّت آن را لحاظ مىكند براى « همان حقيقت وجود » ، مفهوم ايجاد را اعتبار مىكند . نتيجهء اين بيان صدق مفهوم ايجاد بر حقيقت عينى وجود خواهد بود . اگر از بحث در بارهء مقصود محقّق اصفهانى و ديگر دانش‌مندانى كه حقيقت وجود و ايجاد را واحد مىدانند ، صرف‌نظر كنيم ، انصافاً انتخاب اين كه كدام يك از دو تبيين ارائه شده براى وحدت حقيقى ايجاد و وجود و اختلاف اعتبارى آنها ، به واقعيت نزديك‌تر است ، بسيار مشكل به نظر مىرسد ؛ چه اين كه اين تبيين نيز مانند تبيين پيشين ، گرفتار همان استبعاد از ارتكاز است ؛ زيرا تبيين اخير نيز همانند تبيين سابق ، به صدق مفهوم ايجاد بر وجود خارجى مىانجامد و اين چيزى است كه ارتكاز آن را نمىپذيرد ؛ زيرا همان‌گونه كه در اشكال تبيين پيشين يادآور شديم ، ايجاد داراى معنايى حدثى بوده و فعلى است كه موجِد انجام مىدهد ، در حالى كه وجود ، فعل موجِد نيست ، بلكه ذاتى است كه نتيجهء اين فعل است . البته ، اگر بتوان ادّعاى حكمت متعاليه را در تحليل حقيقت وجود معلولى پذيرفت ، همان تبيين اوّل از وحدت حقيقى ايجاد و وجود ، موجّه‌تر به نظر مىرسد . نتيجه‌اى كه از بحث فوق به نفع نظريهء آخوند خراسانى مىتوان گرفت ، اين است كه اگر ايشان وحدت ايجاد و وجود را نپذيرد و با استفاده از بيان اخير ، تغاير ايجاد و وجود ، و حقيقى بودن وجود و اعتبارى بودن ايجاد را بر گزيند ، ديگر با اشكال « طلب حاصل » مواجه نخواهد شد و از اشكال لزوم تسلسل نيز خواهد رست . امّا اين توجيه از نظريهء آخوند خراسانى ، گرفتار اشكال اساسى ديگرى است كه به برخى از صاحبان نظريهء تعلّق شوق به طبيعت ، نيز وارد است و آن اين كه امر اعتبارى و فاقد ما بإزاء خارجى ، از آن جا كه خودش داراى هيچ مصلحت و مفسده و نفع و ضررى نيست ، نمىتواند متعلّق شوق و كراهت واقع شود .