براى توضيح بيشتر ، به اين مثال دقّت كنيد : دو فرد از انسان را در نظر بگيريد كه يكى سياهپوست و ديگرى سفيدپوست است . اگر نسبت ميان طبيعت و افراد آن ، نسبت ميان آباء و ابناء باشد ، دو ما بإزاء متغاير براى مفهوم انسان موجود است . تعدّد و تغاير ميان اين دو ، با ضميمه شدن چيز ديگرى حاصل نمىشود ؛ زيرا با فرض پذيرش نسبت آباء و ابناء ، مفهوم انسان خود داراى ما بإزاءهاى متعدّد است نه اين كه با ضميمه كردن مفهوم سفيدپوست و سياهپوست ، اين تعدّد حاصل شود ؛ امّا اين مطلب منافاتى ندارد با اين كه براى اشاره به هر يك از اين ما بإزاءها ، ناچاريم مفهوم ديگرى را به مفهوم انسان ضميمه كنيم ؛ مثل اين كه بگوييم : « انسان سفيدپوست » تا به يكى از اين دو اشاره كنيم . از اين حقيقت ، در فلسفه با اين گزاره تعبير مىكنند : نسبت ميان طبيعت و افراد ، نسبت ميان آباء و أبناء است ، نه نسبت ميان أب واحد و ابناء .
نتيجهء اين تحليل از نسبت ميان طبيعت و افراد آن ، اين است كه خصوصيات و عوارض شخصى ، دخالتى در تعدّد و تكثّر ما بإزاءهاى مفهوم انسان ندارد .
روشن است كه اگر نسبت ميان طبيعت و افراد آن را نسبت ميان أب واحد و ابناء بدانيم ، بايد بپذيريم كه با وجود تعدّد افراد خارجى انسان ، بيش از يك ما بإزاء براى مفهوم انسان ، در عالم خارج موجود نيست .
اينك به بيان ايراد محقّق اصفهانى مىپردازيم . ايشان اصل ادّعاى اوّل آخوند خراسانى و وجدانى بودن آن را نفى نمىكند ؛ امّا ميان پذيرش اين ادّعا و اعتقاد به تعلّق طلب و اراده به افراد ، منافاتى نمىبيند . دليل عدم منافات اين است كه از نظر ايشان تعلّق طلب به افراد ، بر خلاف نظر آخوند ، به معناى تعلّق آن به خصوصيات و عوارض شخصى نيست ؛ بلكه به معناى تعلّق طلب به ما بإزاءهاى متعدّد مفهوم طبيعت است و با توجّه به مقدّمهاى كه گذشت ، روشن شد كه اين ما بإزاءها ، بدون دخالت عوارض و مشخّصات نيز ، با يك ديگر مغاير و متعدّدند . بنا بر اين ، منافاتى ندارد كه خروج مشخّصات و عوارض شخصى را از حيطهء متعلّق شوق ، به عنوان امرى وجدانى بپذيريم و در همين حال ، متعلّق شوق را نيز افراد متعدّد طبيعت بدانيم .
شناختنامه آخوند خراسانى ( فارسى ) — صفحة 367
مساهمون: مهدى مهريزى وهادى ربانى
ص٣٦٧