موجودة ، لا مطلوبة و لا غير مطلوبة » . گويا تلقّى ايشان از اين قضيه اين است كه ماهيت بدون انضمام چيزى خارج از ماهيت به آن ، نه مىتواند موجود شود و نه مطلوب و مراد ، و نه متّصف به هيچ وصفى ديگر . توضيح بيشتر در بارهء اين قضيه و صحّت و سقم آن ، در ايرادات اين نظريه خواهد آمد .
بارى ، ايشان از استحالهء تعلّق طلب به طبيعت ، بدون ضميمهء چيزى به آن ، نتيجه مىگيرد كه طلب و اراده و شوق ، به وجود طبيعت تعلّق مىگيرد . امّا به محض اين كه پاى وجود در متعلّق امر به ميان مىآيد ، مشكل جديدى نيز پا به عرصه مىگذارد كه مرحوم آخوند درصدد حلّ آن بر آمده است . از اين مشكل ، به « محذور طلب حاصل » تعبير مىشود . تقريب رايج مشكل ياد شده اينگونه است : اگر چيزى در عالم خارج موجود باشد ، اراده و طلب آن لغو خواهد بود . امّا از آن جا كه بحث ما در تحليل متعلّق اراده است ، شايد بهتر باشد اين مشكل را اينگونه طرح كنيم كه در نفس انسانِ آگاه و ملتفت به وجود شىء در عالم خارج ، اراده وطلبى نسب به وجود آن شىء شكل نمىگيرد . « 1 »
در هر صورت ، راه حلّى كه مرحوم آخوند براى اين مشكل ( محذور طلب حاصل ) ارائه مىدهد ، اين است كه طلب را متعلّق به ايجاد طبيعت بدانيم نه به وجود آن . « 2 »
هامش
( 1 ) . البته ، بيشتر اصوليان اين محذور را به اراده اختصاص دادهاند و آن را در مورد شوق مطرح نكردهاند ، مگر مرحوم شهيد صدر ؛ كه شوق را به دو نوع تقسيم كردهاند . نوع اوّل آن ، در اساس به وجود تعلّق مىگيرد . مانند شوق به وجود مقدّس امير المؤمنين عليه السلام . شايد بهتر باشد از اين نوع شوق ، به حبّ تعبير كنيم . نوع ديگر آن به فعلى تعلّق مىگيرد كه انسان مىخواهد توسّط خودش يا ديگرى انجام شود و همين نوع از شوق است كه از مبادى امر شمرده مىشود و در تعيين متعلّق آن ميان اصوليان نزاع در گرفته است . از ميان دانشمندان اصولى - در محدودهء تتبّع نگارنده - تنها ايشان است كه مىتوان گفت كلامش ظهور در اين مطلب دارد كه تعلّق نوع دوم از شوق را به وجود مستحيل و غير معقول مىداند ؛ هر چند عبارت ايشان به گونهاى است كه جا براى ترديد در اين انتساب نيز باقى مىگذارد . البته ، برهانى بر اين مطلب در سخنان ايشان به جز همان دليل وجدانىِ « استحالهء طلب حاصل » ديده نمىشود . ( ر . ك : بحوث فى علم الأصول ، ج 2 ، ص 399 و 400 ) .
( 2 ) . كفاية الأصول ، ص 139 و 140 .