هستند . در همين مورد حضرت امام مىفرمايد :
و هو أنّه لا إشكال فى أنّ الألفاظ الموضوعة للطبائع بلاشرط كأسماء الاجناس ، و غيرها [ غير اسماء الاجناس ] لا تكون حاكية الّا عن نفس الطبائع الموضوعة لها ، فالإنسان لا يدلّ إلّاعلى الطبيعة بلاشرط ، و خصوصيّات المصاديق لا تكون محكيّة ، و اتّحاد الانسان خارجاً مع الأفراد لا يقتضى حكايتها ؛ لأنّ مقام الدلالة التابعة للوضع غير مقام الاتّحاد خارجاً . « 1 »
به طور كلّى ، الفاظ طبايع ، حكايتگر نيستند ، مگر از آن طبايعى كه الفاظ براى آنها وضع شدهاند . لذا لفظ انسان ، حكايتگر نيست جز بر طبيعت انسان و خصوصياتى مثل كوتاهى قد ، سفيد بودن ، خواب بودن ، زن يا مرد بودن و . . . مدخليتى در آن ندارد .
و اتّحاد خارجى انسان با مصاديقش ، اقتضاى حكايتگرى از اين خصوصيات را ندارد ؛ چراكه اتّحاد خارجى ، مربوط به بعد از تحقّق اتّحاد دلالت لفظى است . به عبارتى ، دلالت ، تابع وضع است ، يعنى تا وضع نباشد دلالت لفظى پديد نمىآيد .
ماهيت با افراد خودش ، از نظر دلالت لفظى هيچ ارتباطى ندارد . اگر چه انسان در خارج ، متّحد با خصوصيت زيديت و عمرويت است و اين اتّحاد به گونهاى است كه نمىتوانيم تفكيكى بين آنها ايجاد كنيم ، امّا در عين حال ، انسان در مقام لفظ و دلالت لفظى ، هيچ حكايتى از زيد ندارد و هيچ دلالتى بر آن نمىكند ؛ چراكه مدلول و مفاد و موضوع آن ، چيزى جز حيوان ناطق نيست . اين در حالى است كه در زيد ، سه امر قابل لحاظ است . يكى ماهيت و ديگرى وجود ماهيت و سوم خصوصيات فرديه . اگر زيد را بخواهيم معنا كنيم مىشود : « الحيوان الناطق الموجود المتخصّص بخصوصيات الزيديه » . خود زيد ، به دلالت تضمّن دلالت بر انسان مىكند ، امّا انسان دلالتى بر آن ( زيد ) ندارد . خصوصيات فرديه و اصل وجود ، خارج از مدلول انسان است ؛ چراكه مىگوييم « ماهيت انسان قد تكون موجودة و قد تكون معدومة » . به عبارت ديگر ،
هامش
( 1 ) . مناهج الوصول الى علم الأصول ، ج 2 ، ص 229 .