ما حصل بيان آن كه ، انسان بما هو انسان ، كاشف و مرآت از زيد و عمرو نيست ، چه آن كه طبق نظر ملاصدرا در حكمت متعاليه ، تشخّص و جزئيت را به وجود بدانيم و عوارض ، اماره وجود باشند ، يا آن كه طبق نظر مشاء ، تشخّص را به عوارض مشخّصه دانسته و جزئيت را ناشى از اين عوارض مشخصه بدانيم ، تفاوتى از اين حيث و لحاظ با هم ندارند . به هر حال ، مفهوم انسان با مفهوم زيد ، متفاوت است و كاشفيت شىء از چيزى كه با آن مخالف است ، ممكن نيست .
در بحث كلّى يا جزيى بودن ماهيت ، شايان ذكر است كه اساساً كلّى و جزيى ، دو اصطلاح دارد ، يكى كلّى و جزيى در اصطلاح متعارف منطقى كه كلّى را قابل صدق بر كثيرين و جزيى را غير قابل صدق بر كثيرين مىدانند ، و ديگر كلّى و جزيى به معناى شىء غير متشخّص و شىء متشخّص .
بر طبق معناى اوّل ، ماهيت چه كلّى و چه جزيى ، امرى اعتبارى تلقّى مىگردد امّا بر طبق معناى دوم ، جزيى عين تشخّص و تعيّن قلمداد مىگردد و اين تعيّن جز با وجود به دست نمىآيد . لذا كسانى كه قائل به اصالة الوجود هستند ، هر مفهوم جزيى را كلّى مىدانند ، چراكه در ذهن ، قابل صدق بر كثيرين هستند و به همين خاطر تشخّص را به وجود مىدانند . در حالى كه اگر تشخّص را به ضميمه كردن ماهيات لحاظ كنيم ، اگر صد ماهيت را بر ماهيتى ضميمه نماييم ، باز هم متشخّص نمىشود . پس تشخّص ، مال چيزى است كه موجوديت آن از مرتبهء ذاتش انتزاع مىشود . يعنى تشخّص ، مال وجود است . نتيجه آن كه در هر دو حالت ، چه تشخّص را از وجود بدانيم و چه از عوارض مشخّصه ، به هر حال نفس طبعيت ، حاكى از افراد نيست . « 1 »
بنا بر اين ، انسان در ظرف انسانيت خود ، چيزى غير از انسان نيست و ترديدى باقى نمىماند كه الفاظى كه براى طبايع وضع مىگردند ، مانند اسماء اجناس ، بلا شرط
هامش
( 1 ) . همان ، ص 136 ؛ شرح منظومه ، حسن حسنزاده آملى ، ج 2 ، ص 374 .