مىشود . قول اوّل از آن فلاسفهء اسلامى ، از جمله شيخ اشراق ، بوعلى و ملاصدرا است كه همه ، وحدت نظر بر وجودِ كلّىِ طبيعى ، در خارج ، دارند و در مقابل آنها ( قول دوم ) ، متكلّمان هستند كه وجود كلّى طبيعى در خارج را به وجود افراد آن مىدانند .
اين زيد ، بكر و عمرو هستند كه در خارج موجودند و گرنه انسان در خارج وجود ندارد . قول سوم در اين مورد ، مربوط به اروپاييان مىشود كه قائل به عدم وجود كلّى در ذهن و در خارجند و آن را فقط لفظ مىدانند .
بر مبناى فلاسفهء اسلامى كه معتقد به وجود كلّى طبيعى در خارجند ، سه نوع كلّى وجود دارد : كلّى منطقى ، كلّى عقلى و كلّى طبيعى . در ذهن ، همواره سه اعتبار وجود دارد : گاهى « انسان » را در نظر مىگيريم ، گاهى « كليت » را در نظر مىآوريم و زمانى « انسان كلّى » را . « كلّيت » امرى ذهنى است و معقول ثانى منطقى به شمار مىآيد . انسان با صفت كليت نيز ذهنى است و يك صورت عقلى است كه در خارج وجودى ندارد .
امّا انسان بما هو انسان ، لا به شرط است از كلّيت و جزئيّت . « انسان بما هو » در خارج ، جزيى است و در ذهن ، كلّى . كلّىِ طبيعى ، يعنى همان ماهيّت انسان ، ( انسان بما هو انسان ) نه انسان با صفت كلّيت . چنانكه اگر انسان را با وصف كلّيت در نظر بگيريم ، كلّى عقلى پديد مىآيد . امّا « انسان بما هو انسان » نه مقيّد به وحدت است و نه مقيّد به كثرت ، و در ذات خودش ، لابشرط از وحدت و كثرت است . بنا بر اين ، هم انسانِ واحد ، انسان است و هم انسانِ كثير . چراكه اگر ( لابشرطِ از وحدت و كثرت نبود ، و ) انسانِ واحد ، انسان بود ، ديگر انسان كثير ، انسان نمىبود و ( يا ) اگر انسانِ كثير ، انسان بود ، ديگر انسانِ واحد ، انسان شمرده نمىشد . پس كلّى طبيعى ، يعنى آن ذات لا بشرطِ از قيد كلّيت و جزئيّت ، در ذهن كلّى است و در خارج جزئى . به همين جهت مرحوم سبزوارى رحمه الله ، اطلاق كلّى را بر آن ، بر وجه مجاز مىدانند و حقّ آن است كه هميشه به آن طبيعى بگوييم ؛ چراكه نه كلّى است و نه جزيى و در عين حال هم كلّى است و هم جزيى . « 1 »
هامش
( 1 ) . مجموعه آثار مطهرى ، ج 9 ، ص 242 .