وى ايراد ديگرى بر اين استدلال مىآورد و آن اين كه گر چه شرط در جاهاى ديگر مفهوم دارد ، امّا در اين جا به طور خاص مفهوم ندارد ؛ چون تعليلى كه در آيه آمده است ، يعنى برخورد با قومى از روى نادانى ، در صورت عمل به منطوق يا عمل به مفهوم شرط وجود دارد و اين در اين مورد ، قرينهء عدم وجود مفهوم براى شرط است .
مرحوم صاحب كفايه اين اشكال را در جايى مىبيند كه « جهالت » در آيه را به عدم علم تفسير كنيم ، ولى اين ادّعا را كه مقصود از جهالت ، حماقت و كارهاى نابخردانه باشد بعيد نمىداند كه در اين صورت ، اشكال وجود نخواهد داشت .
به نظر مىرسد بر خلاف گفتهء مرحوم صاحب كفايه چنين ادّعايى بسيار بعيد است و آيه كاملًا گوياست كه مقصود از جهالت در اين آيه ، عدم علم است ؛ زيرا آيه در بارهء سخنچينى به نام وليد بن عقبة بن ابى معيط است كه در پى تحريك مسلمانان عليه بنى مصطلق بود و تلاش مىكرد آنان را متّهم به ارتداد كند و در نتيجه مسلمانان به آنان يورش ببرند . « 1 »
در چنين شرايطى ، آيه سفارش مىكند كه تحقيق كنيد تا ناآگاهانه به جنگى ناخواسته كشيده نشويد و سپس بر كردهء خود پشيمان نشويد . در اين آيه ، نمىتوان جهالت را به سفاهت و بىخردى تفسير كرد . اگر مقصود از جهالت در آيه « عدم علم » باشد ، ديگر براى شرط مفهومى نخواهد بود ؛ زيرا در چنين مواردى كه امرى مهم است و احتمال پشيمانى بر كردهء خويش وجود دارد ، عقل حكم مىكند كه مضمون اخبارى از اين دست را قبل از اقدام تحقيق و بررسى كرد و در اصل لزوم تحقيق ، بين خبر عادل و فاسق ، در چنين مواردى فرقى نيست ، تنها تفاوت در چگونگى و مقدار تحقيق خواهد بود .
به نظر مىرسد استدلال به اين آيه نبايد به مفهوم شرط باشد ، بلكه بايد به اصل
هامش
( 1 ) . التبيان فى تفسير القرآن ، ج 9 ، ص 342 .