ضرورتاً داراى مصلحت و مفسده است ، عدم بعث و زجر در مورد وى ، از ضروريات ( بديهيات ) دين ما و بلكه ديگر اديان است .
علاوه بر همهء اينها ، مورد و محل هم بايد براى تكليف مولوى قابل باشد . يعنى از مواردى نباشد كه آثار تكليف از عقوبت و مثوبت و قرب و بُعد ، بدون تكليف مولوى بر آن ، مترتّب باشد . مثل اطاعت و عصيان يا تجرّى و انقياد ، كه در اين صورت ، ملاك طلب مولوى در آن وجود ندارد و در نتيجه تكليف مولوى لغو و بدون فايده خواهد بود .
خلاصه اين كه ، علم به مصلحت و مفسده ، زمانى مصداق اراده و كراهت در خداوند خواهد بود كه در نفس پيامبر - صلوات اللَّه و سلامه عليه - كه مجلّاى تامّ و مرآت عام براى آن مقام است ، ارادهء باعثه ملزمه و كراهت زاجرهء ملزمه ، حاصل گردد .
و از حال پيامبر صلى الله عليه و آله كاملًا معلوم بوده است كه در نفس شريف وى اراده و كراهتى نسبت به فعل غير بالغ وجود نداشته ، در حالى كه اگر در مقام شامخ خداوند ، ما بازاء اراده و كراهت وجود مىداشت ، در نفس پيامبر صلى الله عليه و آله اراده و كراهت حقيقى منعكس مىگشت . در نتيجه ، از عدم كراهت و اراده در نفس پيامبر ، معلوم مىشود كه مجرّد علم خداوند تعالى به مصلحت و مفسده در افعال اختيارى مكلّفين ، اراده و كراهت ملزمه نسبت به افعال نيست .
به اين ترتيب ، نتيجه مىگيريم كه در تحقّق تكليف شرعى لازم است كه فعلْ حسن باشد ، و لكن حُسن فعل ، به تنهايى ، كافى براى تحقّق تكليف شرعى نيست . همان گونه كه در مورد خود عباد هم زمانى كه از فرمانبردارى مىخواهند فعلى را انجام دهد ، براى تحقّق اين خواست بايد غرضى غير از حسن فعل وجود داشته باشد ، و گرنه مجرّد حسن فعل براى تحقّق اراده كافى نخواهد بود . و ظاهراً تا اين جا ، مطلب واضح و روشن است . « 1 »
هامش
( 1 ) . عند التأمّل ، مطلب چندان هم واضح نيست . مسئلهء ارتباط حسن و قبح با اراده و كراهت يا الزام و منع ، مسئلهء دشوارى است . نظير اين مسئله در فلسفهء اخلاق مطرح است و فيلسوفان اخلاق غربى تحت عنوان رابطهdoogوthguoياnoitagilboاز آن بحث مىكنند . گرچه بحث در آن جا از الزامات شرعى نيست ، امّا بحثى است كاملًا مشابه . برخى حُسن را در اصل به معناى نوعى بايستى مىدانند كه اين البته خطاى فاحشى است . امّا تلازم حُسن با بايستى و الزام ، مسئلهء قابل تأمّلى است . البته بسيار بعيد به نظر مىرسد كه مطلق « حُسن » ملازم الزام باشد . چه آن كه گاه « حُسن » با « احسن » مزاحم است يا حُسنى است كه مناط لزومىندارد . ولى معناى اين سخن اين نيست كه در اين صورت الزام يا بايستى هميشه از نكتهاى و مناطى سِواى حسن بر مىخيزد . چه آن كه حسن مىتواند ذو مراتب باشد و مرتبهاى از حسن ملازم با الزام و بايستى ؛ همان گونه كه خواست فعل ذو مراتب است .