اشكال : چگونه ممكن است انسان عاقل خواهان آن چه عقلش آن را حسن مىداند ، نباشد و يا اين كه نسبت به آن چه عقل وى آن را قبيح مىداند ، كراهت نداشته باشد ، در حالى كه معناى تحسين و تقبيح چنان كه در فائده سابق گذشت جز فرح و رضاى عقل ، و تنفّر و غضب وى چيزى نيست و فرح و تنفّر عقل نيز جز اراده و كراهت نيست .
جواب : اين نظر ، واضح البطلان است . چه ، ديديم كه وجدان بهترين شاهد بر عدم كفايت حسن و قبح عقلى در اراده و كراهت فعل است . مضافاً بر اين كه در بسيارى از اوقات خود عقلا فعل قبيح را اختيار مىكنند و فعل حَسَن را ترك ؛ در حالى كه مىدانيم هيچ فعل اختيارىاى جز به اراده صادر نمىشود . و سرّ مطلب هم اين است كه انگيزهء فعل ، كه سبب تحقّق اراده است ، به اختلاف احوال و اشخاص از حيث غلبهء شهوت و تفاوت در ملكات و ملاحظهء نظام كائنات فرق مىكند . « 1 »
هامش
( 1 ) . ظاهراً در اين جا بين ارادهء تكوينى و حكم عقلى ، خلط شده است . غايت مطلبى كه مصنّف مىتواند ادّعا كند ، آن است كه عقلا بر خلاف حكم عقل خودشان مىتوانند عمل كنند . يعنى اگر گفتيم عقل ، امر و نهى و بعث و زجر دارد ، عقلا در مقام عمل ممكن است خلاف امر و نهى عقل خويش عمل كنند . و البته روشن است كه در اين صورت ، فعل از آنان ، بماهم عقلا ، صادر نشده ، بلكه از جهت شهوت يا غضب و امثال آن انجام يافته است . در هر صورت معقول نيست كه بگوييم عقلا با وجود اين كه حكم به حسن شيئى كردهاند ، باز نسبت به آن زجر و نهى داشته باشند . نهايت آن است كه بر خلاف حكم عقلشان به حسن فعل ، عمل كنند ؛ نه اين كه نسبت به آن زجر و نهى داشته باشند .
نكتهاى كه بايد به آن توجّه داشت ، اين است كه بين امر و نهى عقل انسان نسبت به خودش و امر و نهى انسان نسبت به ديگرى فرقى وجود ندارد . اين نكتهاى است كه نيازمند توضيح است .
امر ديگرى به فعلى يا نهى او از فعلى ، خود ، كارى است كه آمر انجام مىدهد و لذا همچون ساير افعال اوست كه گاه تابع حسن و قبحهاى عقلى و الزامات عقلى اوست و گاه از آنها تخلّف مىكند . مثلًا ممكن است كسى « ايثار » را حسن بداند ، ولى به خاطر شهوت يا غضب ، ديگرى را از ايثار منع كند و اين منعش جدّى هم باشد . « منع ديگرى از ايثار » ، خود همچون فعلى است كه ممكن است شخص بر خلاف احكام عقلىاش مرتكب شود . بله ، اين گونه « منعها » نمىتواند از عاقل بما هو عاقل صادر شود ، در حالى كه عقلش بر حسن ايثار اذعان مىكند . به اين ترتيب ، روشن شد كه هرگاه عقل انسان به حسن شيئى حكم كند معقول نيست كه عقلش نسبت به همان شىء كراهت داشته باشد ؛ ولى قواى ديگر او ، مانند قواى شهويه و غضبيه ، مىتوانند چنين كراهتى داشته باشند . يعنى حسن و قبح عقلى فعل با كراهت شهوانى نفس جمع مىشود ، و اين نكته روشنى است . ثانياً زجر و نهى نسبت به ديگرى ، رابطهاش با حسن فعل ، همان رابطهء افعال ديگرى آدمى با حسن فعل است . يعنى ممكن نيست كه فعلْ حَسَن باشد ، ولى شخص عقلًا ديگرى را از آن منع كند . امّا كاملًا ممكن است كه فعل حسن باشد ، ولى شخص بهخاطر شهوت و غضبش ديگرى را از آن منع كند .
از تمام آن چه گفته شد ، اشكال سخن محقّق خراسانى روشن مىشود . اين كه ايشان در تأييد مدّعايشان به اين نكته تمسّك جستهاند كه گاه عقلا خود فعل قبيح را اختيار مىكنند ، هيچ ربطى به بحث ندارد .