. . . خود آخوند را هم خيلى دوست داشتم ، چون او را متديّن واقعى شناخته بودم . مدلّس و طالب دنيا به هيچ وجه نبود . فقط مىخواست درس بگويد و تعطيل هم كم داشت و چنان چه تعطيل مىشد ، از همه تعطيل مىشد ، ولو از مقدّماتخوانها باشد ، و روزى كه شروع مىشد ، از همه شروع مىشد .
و تدريس او به منزلهء قطب تدريس نجف شده بود . و من بس كه خوشم مىآمد و مىفهميدم مطالب او را ، دلم مىخواست در ميان درس برقصم و در نوشتن در فقه و اصول آخوند نيز ، عشق غريبى داشتم ، با فكر و تأمّل مىنوشتم . « 1 »
. . . كاغذ من كه به اصفهان رسيده بود - كه رفقا را به نجف دعوت نموده بودم - سال ديگر ، رفيق يزدى ، با چهار پنج نفراز رفقاى اصفهان ، آمدند به نجف . . . و با رفيق يزدى به درس آخوند مىرفتيم . او از درس آخوند خوشش آمد و مىگفت : من ، اين طور مدرّس ، تا حالا نديدهام . گفتم : اين تعريفى نشد كه تو مثل اين را نديدهاى . و من مىگويم : همچو مدرّسى به اين طور خوش بيان و استفاده ، و ترقّى نمودن شاگردها به زودى ، تا به حال در اسلام پيدا نشده ، و تصديق نمود كه همين طور است .
بعد از آن گفت : غير از درس آخوند به كجاها به درس مىروى ؟ گفتم :
به درس آقا سيّد محمّد كاظم مىرفتم ، به واسطهء اين كه مىگفتند فقه او بهتر است . شش - هفت ماه رفتم ، ديدم چنگى به دل نزد : « ربّ مشهور لا أصل له » . حالا فعلًا به درس آقاى شريعت اصفهانى مىروم ، و يك آقا شيخ محمّد باقر اصطهباناتى است ، در منزلش هدايه ميبدى را به جهت چند نفرى مىگويد ، به درس او هم مىروم . گفت : رفتن به غير درس آخوند را بىفايده و حرام مىدانم ، صرف تضييع عمر است . گفتم :
همين طورهاست . . . . « 2 »
هامش
( 1 ) . همان ، ص 325 و 326 .
( 2 ) . همان ، ص 329 و 330 .