سرعت با آقاى منتظرى از خانه خارج شد . براى مردمى كه روزى به امر او ، قوام السلطنه را كه از حكومت خراسان معزول كرده بودند ، از سبزوار با عزّت و احترام دوباره به مشهد برگرداندند و بر مسند خودش نشاندند ، در آن روز سرد زمستانى ، نه « صلاتى » « 1 » كشيده شد و نه رسماً مجلس ترحيمى برقرار شد . آقاى حاج ميرزا احمد ، در منزل خود و سپس در مدرسهء سليمانيه ( سليمان خان ) كه در تحت نظارت ايشان بود ، اجمالًا و بىسر و صدا مجلس ترحيمى ترتيب دادند .
* * * آخرين بارى كه اين بنده ، احمد مهدوى ، مرحوم آقاى آقازاده را ديدم در پاييز سال 1314 بود كه با پدرم از داروخانهء طوس كه نبش خيابان تهران و فلكهء جنوبى مشهد بود خارج شديم و پدر دوايى را كه براى برادرم خريده بود در دست داشت . ناگهان با احترام تمام ايستاد و سلامى گفت و مرحوم آقاى آقازاده كه هنوز چند قدم با پدرم فاصله داشت ، عصازنان و با وقار و تأنّى مخصوص به خودش جواب سلام را داد و توقّف فرمود و با پدرم احوالپرسى و از اين حقير تفقّد فرمود . پرسيد : كى مريض است ؟ پدرم به عرضشان رسانيد فرزندم محمّد رضا . با نهايت كرامت و شفقت ، حال ديگر افراد خانواده را استفسار فرمود ، و با گوشهء چشم و به اشاره ( كه آن وقت من نفهميدم و بعداً پدرم به من گفت ) به پدرم فهمانيد كه يكى از مأموران تأمينات مراقب اوست و ايشان را تعقيب مىكند . دعاى خيرى به اين فقير فرمود و گفت قصد تشرّف دارم و إن شاء اللَّه دعا مىكنم و خداحافظى كرد . و با آن كه پدرم و من نيز بايد به همان
هامش
( 1 ) . در مشهد رسم چنين بوده است كه هرگاه عالم بزرگ و فقيه مشهور يا امام جماعت معروفى وفات كند ، خواه در مشهد از دنيا رفته باشد يا در جايى ديگر ، براى اعلام آن مصيبت به عامّهء مردم ، مؤذّن بانگ بىهنگام بر مىدارد و خطيب يا مؤذّن جامع گوهرشاد بر گلدستهء غربى ايوان مقصوره ، بر مىشود و با تلاوت سورهء مباركهء الرحمن و اشعار و آيات مناسب ، به مردم خبر مىدهد كه براى تشييع يا شركت در مجلس ختم آن متوفّى حاضر شوند . به اين مراسم « صلاة كشيدن » مىگويند . و بعيد نيست كه كلمهء درست آن « صلا » كشيدن باشد .