الاكل از ربع عادات مىآورد كه : ابوعلى رودبارى حكايت مىكرد كه كسى ضيافتى برپا كرد و در آن هزار چراغ افروخت . كسى به او گفت : اسراف كردى . پاسخ داد داخل شو و هر كدام را كه براى خدا نيفروختهام خاموش كن . آن مرد رفت و هر قدر كوشيد نتوانست هيچ يك از آنها را خاموش كند . يا از خود ابوعلى رودبارى نقل مىكند كه چندين بار بزرگ شكر خريد و حلوائيان و شيرينىپزان را گفت تا ديوارى از شكر ساختند كنگرهدار و محرابهايى درست كردند نهاده بر ستونهاى منقوش و همه از جنس شكر ، آن گاه صوفيان را خواند تا آن ديوار و محراب را ويران كردند و شكرها را خوردند و بردند . 166 فيض ، با آن همه ناخشنودى از صوفيان و آداب ايشان ، اين حكايتها را در المحجّةاليبضاء آورده و دم برنياورده است .
همچنين است قصهء برخ سياه كه در كتاب المحبّة از ربع منجيات احياء علومالدّين آمده است و فيض هم آن را بىهيچ نقد و توضيحى در المحجّةالبيضاء آورده است . غزّالى مىگويد كه گاهى انس دائم و استوار با خداوند ، آدمى را به نوعى از مباسطت در اقوال و افعال و مناجات با او مىكشاند كه شايد صورتاً نامطبوع باشد ، امّا از مقيمان مقام انس غريب و نامحتمل نمىنمايد و قصّه برخ سياه از اين دست است : خداوند پيامبرش موسى را فرمود تا پس از قحطى هفت سال براى بنىاسرائيل طلب باران كند . موسى با هفتاد هزار نفر به استسقا بيرون رفت .
خداوند به وى وحى كرد كه چگونه دعاى اين قوم را كه سايهء تاريك گناه بر سرشان هست مستجاب كنم . . . نزد يكى از بندگان من به نام برخ برو و از او بخواه دعا كند تا من مستجاب كنم . . . موسى او را به نور خدا شناخت و بر او سلام كرد و پرسيد :
نامت چيست ؟ گفت : برخ . . . برخ از شهر بيرون رفت و در دعاى خود با خدا گفت :
« تو از اين كارها نمىكردى . از حلم تو بعيد است . تو را چه پيش آمده ؟ آيا ابرها فرمانت را نمىبرند يا بادها از طاعتت سرپيچيدهاند يا خزاينت ته كشيده است ؟ . . . » سخنانش تمام نشده بود كه باران ، بنىاسرائيل را تر كرد و خداوند در نصف روز
فيضنامه ( فارسى ) — صفحة 523
مساهمون: محسن ناجي نصرآبادى
ص٥٢٣