سرفرازانه بمير . جوان سر را بر بالش نهاد و دهان و چشمانش را بست . او را تكان داديم ديديم مرده است . . . و سمنون عاشق گفت كه : در ميان همسايگان ما مردى بود و كنيزكى داشت كه بغايت عاشق وى بود . آن كنيزك بيمار شد و مَرد براى او آش پخت . در حين برهم زدن آش ، كنيزك آه كرد . مَرد چندان بىتاب شد كه كفليز از دستش افتاد و با دست خود چندان آش را بر هم زد كه گوشت انگشتانش فرو ريخت . كنيزك كه دستش را ديد گفت : چرا چنين است . گفت : همه به خاطر آن آه تو بود . و از محمّدبن عبداللَّه بغدادى آوردهاند كه گفت : در بصره جوانى را ديدم كه بر بام بلندى ايستاده بود و به مردم مىنگريست و اين بيت را مىخواند :
من مات عشقاً فليمت هكذا * لا خير فى عشق بلا موت
هر كه عاشقانه مىميرد بايد اين گونه بميرد ، چه سودى دارد عشق بى مردن ؟ و سپس خود را از بام بر زمين افكند . آمدند و جنازه او را بردند .
چنين داستانهايى كه در عشق به آفريدگان مقبول مىافتد چرا در عشق به آفريدگار مقبول نيفتد ؟ بصيرت باطن كه از چشم ظاهر بيناتر است و جمال حضرت حق از هر جمالى برتر و دلرباتر . بلكه همه جمالها ، حسنهاى از حسنات جمال برين اويند . . . 170
به قول مولانا :
هر كسى پيش كلوخى جامه چاك * كان كلوخ از حُسن آمد جرعهناك
جرعه خاكآميز چون مجنون كند * مر تو را تا صاف او خود چون كند 171
به عشق و دوستى ختم شد . خداوند امر ما را به عشق و صدق خاتمه دهد . و الحمدللَّه اولًا و آخراً